جاسوسه خدایان
شطحیاتی در پس ایام خماری است؛جدی نگیرید. بخوانید و بگذرید:
خوف برانگیز است و به باور نمی آید، ولی فکرش را که می کنم می بینم حقیقت داشته: من از دانشجوی ساده رشته ادیان که به ظاهر با میلی برای ورق پاره اش تحقیق می کرد، به جاسوس چند جانبه خدایان بدل شده بودم.
همه چیز شاید به آن جشن هاری کریشنا در میدان دانمارک برگردد که آن حلوای شکری هل دار مخصوص گیاه خواران را خوردم و با آن رقاصه رویایی هندو شده اهل چک به گفتگو نشستم، بی آن که بدانم پا به دام جاسوسه دلربای قهارترین خدایان نهاده ام. ظرافت تمام عیار دخت بلوند اروپایی با نقش ریمل بر مژه های خنجری و ابروی کمانی هندی ها غوغا کرده بود و از رویا و نقاشی و میناتور فراترش می برد. خصوصا آن لباس های چسبان نقش طاووسش که سبز و بنفش و قرمز را با مرموزانه ترین حالت کنار هم می چید و به رنگ کهکشان های دور، به رنگ حیات کهن یا شاید به رنگ خود خدایانش در می آورد. دلربا بود و مرموز و خیال گونه، ولی ناچار بودم بپذیرم که او حقیقتا وجود دارد و اکنون پس از آن رقص های جانانه عبادی و عروج گونه سرشار از ریتم و تکانش و انعطاف، پائین پله های صحنه و کنار اتاقک رختکن روبروی دوربین من نشسته و از اسرار درون و بیرون خود می گوید. همیشه فکر می کردم در در بیرون ریختن اسرار دل آدم ها استادم، نمی دانستم این بار قصه به دام افتادن صیاد است.
می گفت لباس هایش را خودش طراحی کرده. و اساسا طراح لباس است و نقاش معابد، درس رقص دینی هندو خوانده و سخت دل در گروی کریشنا راما دارد، برای همین شش ماه سال را از کشورش جمهوری چک برای خدمت او بیرون می زند سوی هند و هر جای دیگر که جشن خداپرستی و گیاه خواری باشد.
عجب بود؛ رقصی که در خدمت شهوت نیست، زیبایی دیوانه کننده ای که در خدمت شهوت نیست، طرح و نقش و رنگ لعابی که در خدمت شهوت نیست، باکره ای دلربا که به جای سینه و کمر لرزاندن دور میله بار و اغواگر خماران بودن، آن هم خمارانی شیطان گونه که از چشم و ابرو نازک کردن و قر و افاده ها سیرند و به کمتر تر از همخوابگی ای شیرین در آخر برنامه رضایت نخواهند داد، آمده روی صحنه میدان شهر و رقص خدایان را اجرا می کند.
خواستم بپرسم مگر فرق این دو واقعا در چیست؟ در هر دو عشوه و رنگ و لعاب، در هر دو حرکت و طنازی، در هر دو ناز و نیاز. خماران کاباره چه می خواهند و خدایان چه؟! و پیروزی در این جدال حق کدام یک شان است؟!
ولی جسارتم قد نداد همان دم از او بپرسم و گمان داشتم این سوال چون هزاران پرسش بی محل دیگر در هزارتوی حافظه کوتاه مدت گم خواهد شد. ولی چنین نشد، و تا سال ها این سوال خوره جانم شد و آن قدر ماند و آزارم داد که مرا از کوه و کویر زادگاهم به بنارس کشاند که شهر خدایان باشد و محل قرارم با او. مدام از خود پرسیده بودم خدایان و رقص؟ آن هم رقص مسحورگر دخترکی خوش تراش و شیرین حرکات، که چشمانش هم بارقه نگاه شرقی ها را دارد و هم غمزه کژدم قتاله مغولی ها را و هم آبی آرام بخش حور وشان بهشتی نیکمره یخبندان را. خدایان را تا آن زمان به پدرانی چین به پیشانی و ریش خشکیده بر صورت و ترکه انار بر کف می شناختم که جز نق و نصحیت و عتاب نمی شناختند و همه کردار و حرف وعادت هامان به شامه شان بوی هوسبازی و نادانی می داد. به خودم گفته بودم یعنی خدایی و مذهبی و مسلکی پیدا می شود که به جای وضع هزاران قانون سفت و سنگین و به رخ کشیدن هزار باره آتش و مار و عقرب هایش، رها مان کند و چون پدری مهربان که کودک پنج ساله اش را برای تفرج به پارک محله اش آورده است فقط روی نیمکتی بنشیند و بگذارد مطابق میل و هوس هامان بدویم و گل بچینیم و پروانه بگیریم و از شاخه ها آویزان شویم و حتی دور از چشم باغبان روی چمن ها هم بدویم و قایم موشک بازی کنیم و او به یاس و ناکامی و افتادن هامان، به شادی و پیروزی هامان تبسم کند و هر از گاهی هم برخیزد و به کمک مان بشتابد تا حضورش کودکان شرور و بزرگ تر را بترساند؟ افتادن پی آرزوی یافتن چنین خدایی شیرین حتی در صورت ناچیز بودن احتمال وجود داشتنش ارزش همه گونه رنجی را داشت و بی آن که بدانم چون روح سرگردان یک ماجراجوی سرکش وجودم را مسخر کرده بود و عنانم چندان به خود نبود.
حال باید در بنارس و یا هر شهر عجیبی که در آن بودم باید پی نشانی از او می جستم. گفته بود طراح معابد است و مربی رقص دخترکان دل سپرده خدایگان و هر شش ماهه اول سال از طبیعت بهشت گونه مدیترانه ای سرزمینش بیرون می زند و میان هرم و شرجی و زباله و انبوهی سیاه چرده های نیم برهنه هندی به خدمت کریشنا راما می پردازد. حال باید از این معبد و آن معبد پی او می گشتم که از معمای خدایگان و کردار و بینش و منش هاشان بگوید.
*
......



