X
تبلیغات
رازگو بلوچ (کودک درون)

رازگو بلوچ (کودک درون)

نقد و تحلیل با نگاه متفاوت (دین، ادب، اندیشه، بلوچ)

جاسوسه خدایان

شطحیاتی در پس ایام خماری است؛جدی نگیرید. بخوانید و بگذرید:

خوف برانگیز است و به باور نمی آید، ولی فکرش را که می کنم می بینم حقیقت داشته: من از دانشجوی ساده رشته ادیان که به ظاهر با میلی برای ورق پاره اش تحقیق می کرد، به جاسوس چند جانبه خدایان بدل شده بودم.

همه چیز شاید به آن جشن هاری کریشنا در میدان دانمارک برگردد که آن حلوای شکری هل دار مخصوص گیاه خواران را خوردم و با آن رقاصه رویایی هندو شده اهل چک به گفتگو نشستم، بی آن که بدانم پا به دام جاسوسه دلربای قهارترین خدایان نهاده ام. ظرافت تمام عیار دخت بلوند اروپایی با نقش ریمل بر مژه های خنجری و ابروی کمانی هندی ها غوغا کرده بود و از رویا و نقاشی و میناتور فراترش می برد. خصوصا آن لباس های چسبان نقش طاووسش که سبز و بنفش و قرمز را با مرموزانه ترین حالت  کنار هم می چید و به رنگ کهکشان های دور، به رنگ حیات کهن یا شاید به رنگ خود خدایانش در می آورد. دلربا بود و مرموز و خیال گونه، ولی ناچار بودم بپذیرم که او حقیقتا وجود دارد و اکنون پس از آن رقص های جانانه عبادی و عروج گونه سرشار از ریتم و تکانش و انعطاف، پائین پله های صحنه و کنار اتاقک رختکن روبروی دوربین من نشسته و از اسرار درون و بیرون خود می گوید. همیشه فکر می کردم در در بیرون ریختن اسرار دل آدم ها استادم، نمی دانستم این بار قصه به دام افتادن صیاد است.

می گفت لباس هایش را خودش طراحی کرده. و اساسا طراح لباس است و نقاش معابد، درس رقص دینی هندو خوانده و سخت دل در گروی کریشنا راما دارد، برای همین شش ماه سال را از کشورش جمهوری چک برای خدمت او بیرون می زند سوی هند و هر جای دیگر که جشن خداپرستی و گیاه خواری باشد.

عجب بود؛ رقصی که در خدمت شهوت نیست، زیبایی دیوانه کننده ای که در خدمت شهوت نیست، طرح و نقش و رنگ لعابی که در خدمت شهوت نیست، باکره ای دلربا که به جای سینه و کمر لرزاندن دور میله بار و اغواگر خماران بودن، آن هم خمارانی شیطان گونه که از چشم و ابرو نازک کردن و قر و افاده ها سیرند و به کمتر تر از همخوابگی ای شیرین در آخر برنامه رضایت نخواهند داد، آمده روی صحنه میدان شهر و رقص خدایان را اجرا می کند.

خواستم بپرسم مگر فرق این دو واقعا در چیست؟ در هر دو عشوه و رنگ و لعاب، در هر دو حرکت و طنازی، در هر دو ناز و نیاز. خماران کاباره چه می خواهند و خدایان چه؟! و پیروزی در این جدال حق کدام یک شان است؟!

ولی جسارتم قد نداد همان دم از او بپرسم و گمان داشتم این سوال چون هزاران پرسش بی محل دیگر در هزارتوی حافظه کوتاه مدت گم خواهد شد. ولی چنین نشد، و تا سال ها این سوال خوره جانم شد و آن قدر ماند و آزارم داد که مرا از کوه و کویر زادگاهم  به بنارس کشاند که شهر خدایان باشد و محل قرارم با او. مدام از خود پرسیده بودم خدایان و رقص؟ آن هم رقص مسحورگر دخترکی خوش تراش و شیرین حرکات، که چشمانش هم بارقه نگاه شرقی ها را دارد و هم غمزه کژدم قتاله مغولی ها را و هم  آبی آرام بخش حور وشان بهشتی نیکمره یخبندان را. خدایان را تا آن زمان به پدرانی چین به پیشانی و ریش خشکیده بر صورت و ترکه انار بر کف می شناختم که جز نق و نصحیت و عتاب نمی شناختند و همه کردار و حرف وعادت هامان به شامه شان بوی هوسبازی و نادانی می داد. به خودم گفته بودم یعنی خدایی و مذهبی و مسلکی پیدا می شود که به جای وضع هزاران قانون سفت و سنگین و به رخ کشیدن هزار باره آتش و مار و عقرب هایش، رها مان کند و چون پدری مهربان که کودک پنج ساله اش را برای تفرج به پارک محله اش آورده است فقط روی نیمکتی بنشیند و بگذارد مطابق میل و هوس هامان بدویم و گل بچینیم و پروانه بگیریم و از شاخه ها آویزان شویم و حتی دور از چشم باغبان روی چمن ها هم بدویم و قایم موشک بازی کنیم و او به یاس و ناکامی و افتادن هامان، به شادی و پیروزی هامان تبسم کند و هر از گاهی هم برخیزد و به کمک مان بشتابد تا حضورش کودکان شرور و بزرگ تر را بترساند؟ افتادن پی آرزوی یافتن چنین خدایی شیرین حتی در صورت ناچیز بودن احتمال وجود داشتنش ارزش همه گونه رنجی را داشت و بی آن که بدانم چون روح سرگردان یک ماجراجوی سرکش وجودم را مسخر کرده بود و عنانم چندان به خود نبود.

حال باید در بنارس و یا هر شهر عجیبی که در آن بودم باید پی نشانی از او می جستم. گفته بود طراح معابد است و مربی رقص دخترکان دل سپرده خدایگان و هر شش ماهه اول سال از طبیعت بهشت گونه مدیترانه ای سرزمینش بیرون می زند و میان هرم و شرجی و زباله و انبوهی سیاه چرده های نیم برهنه هندی به خدمت کریشنا راما می پردازد. حال باید از این معبد و آن معبد پی او می گشتم که از معمای خدایگان و کردار و بینش و منش هاشان بگوید.

*

......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

خلوص این جوانان را به افاده بعض نخبگان نباید فروخت

 

يكي از نخبگان نامبرده شده در مطلب چندي قبل تماسي گرفت و ضمن اذعان به نيت خير و برسبيل صواب بودن اين گونه تلنگرها پيشنهاد كرد كه چرا امثال همين جمع را دعوت نمي كني و يا در فرصت يك گردهم آيي طبيعي مثل پرسه و غيره ديگر حرفت را به آن ها نمي زني.  با آن كه خود گوينده يد طولايي در اين گونه موارد دارد و من به بي حاصلي اين امورات متهم شان كرده بودم ولي يك لحظه به ذهنم رسيد كه نكند اين يك گشايش باشد و از ريح اين كلام شايد بشود بوي تغيير را شنيد. اما سپس فورا به حماقت لحظه اي خود خنديدم.

مي دانيد چرا خداجويان اين همه كوه و بيابان و ريگ و رمل لگد مي كنند و مي روند در يك بر و بيابان بي علف كه نامش حجاز باشد؟ مگر نه اين كه خدا همه جا هست به باور خود هميشان؟ بله. خدا همه جا هست اما شامه آلوده و محيط آلوده و عادت آلوده او را در چشم ها غيب مي كند و براي گريز از اين آلودگي ها و ملاقات با معشوق در بوستاني  پر گل است كه خلايق به حج مي روند؛ بماند كه همان بوستان هم ديريست بوي لاي و لجن تفاخر و تظاهر و هم چشمي و خريد و تفريح و تففن گرفته و هر يك با ده شيطان قوي تر و خناس تر از آن سفر – گويا روحاني- برمي گردد.

حالا حكايت ما است. من بيايم در همان محيط پرسه و پلوخوري و امثالهم كه اين سرداريست هاي فرهنگي نسبت به آن شديدا شرطي شده اند و افاده شان بي اختيار تا حد اعلاء گل مي كند بيايم بگويم توبه كنيد كه راه اين نيست؟!

تا روزي كه اينان خاضعانه لباس احرام بر نبندند و نعلين در نياورند و پا برهنه  و سر به زير منتظر شنيدن نباشند مصداق همان ضرب المثل بلوچي خواهند ماند كه پيرين كپوت رامگ نبيت.

بگذريم، بيائيم به جايش به دغدغه هاي رازگويانه يك جوان گوش دهيم كه خلوص چون ايشان را به افاده بعض نخبگان هرگز نمي شود فروخت: http://makoran1364.blogfa.com/post/19

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

رنجنامه ای برای پس فردا

شاید این آخرین نوشته ام از این دست باشد. بعد از این دیگر حرفی نمی ماند، مگر تکرار و ذکر مصادیق گفته های پیشین.

 رنجنامه ای برای پس فردا

می دانم خیلی از درسخوانده های اهل درد و دغدغه این سرخوردگی و یا واماندگی را تجربه کرده اند. من از خود را به اختصار می آورم که شرح حال بسیاری از دیگران نیر هست. به عبارتی این رنج نامه من نیست؛ رنج نامه نسلی است که آیندگان "نسل فرصت سوز" نامش خواهند نهاد.

در پارک های سبز و تار و بین انبوهی درختان پیر و خزه بسته پارک های مالموی سوئد و لای چمن هایی که تا زانو می رسند هیچ گاه قدم از قدم برنمی داشته ام مگر در اندیشه و دغدغه خاکی که به تقدیر و تصادف در آن به دنیا آمده ام و ناچارم با عمیق ترین باورهای خود مرکز دنیایش بپندارم با وجود هزاران شواهد عینی که در رد آن موجود است. این طبع آدمیزاد است دیگر، هرگز جای کوه و نخلستان و کویری که دنیای کودکی مان بوده است را نه هیاهوی "آکسفورد سیرکوس" لندن خواهد گرفت و نه جزیره رویایی "تخشلینگ" هلند.

 "چرا این همه تفاوت نسبت به همه دنیا؟! چه شد که عقب افتادیم و چه باید کرد؟" این سوالی است که گمان ندارم در بهشت خدا هم رها مان کند.

الفت خاصم هم با دنیای مجازی از همان جا شروع شد که تا بلکه خبر و عکس و نوشته ای از وطن در آن بیابم و تسلای خاطرم باشد. عکسی از چند نخل کناره کوه را که گویا به تازگی و احتمالا برای اولین بار از نخل های سرباز آپلود کرده وفرستاده بودند پرینت رنگی گرفته و بهترین منظره منزلم شد.

زمانی از این جا رفته بودم که هیاهوی شیرین دوم خرداد بود، حرف ها همه بوی فهم و کلان نگری می داد و توسعه و مدرنتینه و انسان دوستی. حتی در همین به تمام معنا خرابه های خودمان هم بحث و هم اندیشی ها راه افتاده بود و همایش بررسی علت افت تحصیلی و دیگر موضوعات کلان دیگر. دانشجویان و فارغ التحصیلان اندک اما پرشور و جوان در نهایت فداکاری وقت می گذاشتند و برای گریز و گذر از گذشته سترون به آینده زایای خود می کوشیدند و کسانی از نسل بالایی ها هم حسب جو آن دوران سرپرستی شان می کردند.

شاید کسی نداند در دل چقدر خدا را شکر می کردم که در چنین نقطه عطفی از گذرگاه های تاریخ به دنیا آمده ام که تغییر و تکامل و پوست اندازی جامعه عقیم مانده خود را با تمام وجود می بینم. خود را آماده کرده بودم  که بعد برگشت چه ها باید کنم با همراهی آن جمع پرشور و پر دغدغه. تمام لحظاتم با چنین تصمیمی می گذشت. ولی افسوس وقتی که برگشتم. باورم نمی شد آن چه را که رخ داده بود. بسیاری از رفقای قدیم رقیب هم، بدبین به هم. هر یک در جدال بر سر موقعیتک و نامک و نشانی حقیرانه. آنهایی هم که نه به دلیل دغدغه  بلکه فقط به جبر زمانه و جو دوران همراه بودند حالا راه خود را گرفته و به روزمرگی پیشین برگشته بودند. زمان برد تا بفهمم این تلخ-واقعه حقیقت دارد. تا بدانم همه آن هیاهوی شیرین خواب و خیالی بیش نبوده و خوش خیالی مضحک من بوده که به آن رنگ و لعابی واقعی داده است.

آن ها که مخاطبم هستند خوب به خاطر خواهند آورد. به خیلی های شان سرزدم، با تک تک شان تماس گرفتم. بحث کردم. ولی از آن حس و آن دوران کوتاه خبری نبود. همه چیز نه فقط به حالت اول برگشته بود بلکه رد پای تلخ یاس و افسرگی و بدبینی از هم و از آرمان ها را هم به جا گذاشته بود. حس کردم به چشم تمسخر و حماقت به من و حرف هایم نگاه می شود. یعنی که این دیگر چه می خواهد و حرف حسابش چیست؟ دیگر زمان فرصت جویی های شخصی بود و همه چیز در قالب آن تفسیر می شد. زمانی باید می گذشت تا بفهمم که آن رویای کوتاه پیشین کابوسی بیش نبوده است. نتیجه اش شوک شدیدی بود که تا هنوز گرفتارش هستم. نتیجه اش یاس و تلخکامی بود. به زعم خودم باید کاری می کردم. نه کاری که لزوما موثر باشد، بلکه دست کم از فشار مفرط  درون رهایی ام بخشد. راه هایی بررسی شد. اما از فردی ذاتا ضعیف و کم هوش و بی تدبیر چون من که توان رتق و پتق امورات جاری خود را هم ندارد چه بر می آمد؟ من فقط فریاد کشیدن می دانستم و قلم چرخاندن. این دو بازار هم که نه رونقی داشت و نه منبر وتریبونی به آن می دادند. به ناچار پس از کلی کش و قوس به دنیای مجازی بسنده کردم که به گمانم آن هم نشد یاور و همراهی که انتظارش می رفت.

نیک می دانم می دانم  کسانی این رنج نامه را اسباب تفاخر می خوانند و نیتش را سرکوفت زدن به بعضی دوستان و بزرگان و از آن به سادگی و احتمالا با طعنه ای کوتاه عبور خواهند کرد. چه کنم، آن ها که شاید خود چنین حسی را تجربه نکرده اند  همه را از جنس خود می پندارند. اما حتی به همان ها هم می گویم لحظه ای درنگ لطفا. این راه بیراهه است. ما زیادی روزمره و منفعت طلب و کوتاه بین شده ایم. شما راه به جان نوه و نبیره های تان قسم. آن ها دنیایی توسعه یافته تر و زیبا تر می خواهند. پول و موقعیت و منصب و آوازه فعلی تان این را برای شان به همراه نخواهد آورد. چرا که سرزمین کودکی های شان همچنان نیم ویران خواهد ماند. چه حالا و چه صد سال دیگر روزی نسلی از ما خواهد فهمید که "بازاندیشی" و "نقد از درون" راه چاره است.  پس چرا حالا نه؟!

رازگو بلوچ

 

ضمنا به مطالب مشابه از وبلاگ های محلی دیگر نیز توجه بفرمائید که دغدغه ای مشابه را طرح کرده اند:

http://www.ganjamin.blogfa.com/

http://makoran1364.blogfa.com/

www.adeldanesh.blogfa.com/

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

در ذهن بعض نخبگان ما چه می گذرد؟

 

در ذهن بعض نخبگان ما احتمالا چنین فکرهای غیر سازنده ای می گذرد. سعی کنید بیندیشید چه کسانی را در دور برتان با چنین خصوصیاتی می شناسید. تلاش کنید بفهمانید شان دیگران هم متقابلا در باره شان چه می اندیشند. این به نفع هر دو سو است. در مطلب بعدی یک به یک این ذهنیت ها را پاسخ منطقی خواهیم داد و خط بطلان بر پوچی شان خواهیم کشید. اگر چه پوچی شان هم اکنون هم عیان است. شما هم سعی کنید در شناخت و تصحیح چنین ذهنیت هایی به ما کمک کنید:

1-      روز سختی همه رهایم می کنند و این تنها قبیله ام است که با من می ماند. پس تا می توانم باید به پرورش نیرو از بین همان ها بپردازم، اگر فرصت استخدامی هست، اگر رایزنی برای منصب و مقامی هست.

2-      من ذاتا و نژادا "خاص" بوده ام، منحصر به فرد بوده ام که به جایی رسیده ام. اگر نه در این شوره بازار چه کسی فرصت ترقی دارد؟ پس در صدر بودن حق ذاتی و دائمی من است، اگر وکیلم، شهردارم، رئیس فلان دفتر، و یا عضو فلان شورا. این باید همیشه مد نظر دیگران باشد.

3-      حرف های کتاب ها، مدرنتیه، تفکر، مردم سالاری، توسعه و اینها مشتی چرند است که فقط در سرزمین های یخ زده به بار می نشیند. وظیفه ما اینجا چسبیدن به کلاه مان است که تا گوریچ و تفت و لوار اش نبرد.

4-      اندیشه اجتماعی یعنی بررسی ملموسات، یعنی کی کدام سرشناس اجتماعی خویش و قومش فوت کرده و می شود به بهانه آن یک تحرک اجتماعی داشت و بعد تنورچه هم می شود چهار لغت پراند و دیگران را مسحور کرد.  کتاب و ها درس ها برای تدریس اند و آزمون از دانشجویان و خداحافظ. حتی برای منی که مدرس دانشگاهم و یا ارشد و دکترا می خوانم.

5-      هم اندیشی گپ و گفتگو فقط با همطراز اجتماعی معنا دارد، همطراز هم یعنی کسی که قبیله اش نفر بیشتر دارد و به حرفش هستند، یا پمپ بنزین و نانوایی هایش بسیارند، یا با بالادستی ها برو و بیایی دارد و دوری از او خطرناک است و نزدیکی اش مستوجب امن و قربت. دیگران همه کهترند هم اندیشی با هاشان یعنی ما بگوئیم و آن ها بشنوند. کسر شان است و بی ثمر اگر غیر این باشد.

 رازگو بلوچ

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

"نخبه" ! ترین برگزیده ها

 

تنها قومی هستیم که همه مان از عالم وعامی دغدغه های دیگر را کنار گذاشته و تا به هم می رسیم فکر و ذکر و سلام و علیک مان می شود کاندیداتوری شورا و مجلس و امثالهم؛ با این همه وسواس عجیب نیست که "نخبه" ! ترین برگزیده ها همیشه از آن ما می شوند!

رازگو بلوچ 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

سیم آخر: نخبگان فکری بلوچ در پیشگاه نقد از درون

سیم آخر: نخبگان فکری بلوچ در پیشگاه نقد از درون

توبه دیرینه را در شبی طوفانی شکستم و بند هزار ساله را به آب دادم. تبم تند است هذیان هایم را به جنون و بی اختیاری ام می بخشید. پس بی مقدمه فریاد بر می آورم و می خروشم بر دوستان و نخبگانی که ناچارا ارادت دارم ولی اما..... . پس می پرسم:

آقای باقر کرد. به جز رواج سرداریسم فرهنگی چه کردید که چراغ راه نسل های بعدی باشد؟ چرا هیچ نحله فکری در بلوچستانی که در ابتدای راه آموختن و سعی و خطای اندیشیدن بود ایجاد نکردید که اکنون ما چنین تنها و بی یاور باشیم؟ و هم اکنون تازه شاهد آغاز دور جدید و مدرن شده ای از قبیله گرایی و تحجر اعتقادی باشیم؟ از خود پرسیده اید چرا عمده مغزهای بالقوه پویای نسل دومی و سومی اکنون دغدغه ای ندارند جز این که لیسانس و ارشد بگیرند برای نماینده مجلس و شورا شدن و مورد توجه قبیله خود و یا فلان باند و مافیا بودن؟ چرا فکر می کنید مشکلات بلوچ  همگی حل شده و آنچه مانده فقط نداشتن  معاون وزیر است ( که لابد شایسته آن هم شما هستید.)

اقای دکتر طاهری. به جز افتخارات شخصی و فایل و پوشه های تلنبار شده بیلان کاری دانشگاهی تان که البته حق طبیعی شما است اما در  جامعه ای اباد و ساخته شده و نه در جامعه فرهنگی طفل گونه مان که هزار مسئولیت تاریخی بر آن مترتب است؛ اما ایا نمی شد هدیه ای فکری و فرهنگی نصیب جامعه افت زده محلی تان بکنید؟

آقای حمیدالله بلیده. می دانید که بیش از هر کس شخصا دوست تان دارم و خود را به نوعی مدیون تان می دانم و با وجود انتقاد علنی شدید رودرو و خصوصی شما را گاندی بالقوه بلوچستان نامیده بودم. اما شما که در پرتوی تفکرات دوم خرداد و مردمگرایی و دموکراسی نیم بند محلی به سیاست ورود کردید چه شد که اکنون فقط برای ارتقاء خویشان درجه یک و هم طایفه ای های خود مجدانه گام برمی دارید و از آنچه ندایش را سردادید صد و هشتاد درجه فاصله گرفته اید. این همان انتقاد شدیدی بود که در طول این پنج شش ساله دست کم سه بار با صراحت گفتم و شدیدا منکر شدید. حالا چه؟ چرا قبیله گرایی اخرین مقصد تان شد؟

آقای عظیم شه بخش، با شما هم حرف هایم را چهار سال پیش فرصت شد که بزنم در آن یکی دو روز با هم بودن و خوش دارم که دست کم صریحا و علنا رد کردید و گفتید که دغدغه هاتان این ها نیست و پی شترهای خود هستید. اما باز هم می گویم شه بخش نویسنده دادشاه برای مان هزار بار شرف دارد به درسخوانده ای که قلم را ذلیل شده موقعیت و منصب می  پندارد. حال خود دانید.

اقای عبدالقادر پربار، شما که جواب دائمی و از جمله انتقادات تان به بی نوایی چون من همیشه این بوده که در جلسات پرسه و فاتحه و پلوی خوری بزرگان نمی آیی پس بنابر این درک درستی از واقعیات جامعه و تلاش هایی که نخبگان می کننند ندارید، لطفا بگویئد نتیجه و خروجی گرد هم آیی های سابق و پرسه و پلوخوری های امروز  قرار بود بعد از آن همه سال همین باشد؟ همین قبیله گرایی و خودشیفتگی مضحک بعضی از مدیران و نامداران و سردمداران محلی و رواج روزافزون تحجر و تعصب و جدال دائمی و فرصت طلبی های شخصی شان؟

و  در آخر نشتری به خود...

آقای اکبر رئیسی که از همه انتقاد می کنی و خود قدمی برنداشته ای از خود بپرس تاکنون چه هزینه ای داده ای و مثلا چند بار کتک خورده ای و چند ریال از درامدت را خرج فرهنگ جامعه ات کرده ای؟ ایا شده از کار و زندگی ارامت بزنی و بدون ترس از نتیجه گامی برداری؟ چهارنوشته وبلاگی و صرف فحش چهار وبلاگی خوردن و دندان غروچه بعضی از اسمش را نبرها به تو موقعیتی نخواهد داد که چنین بی محابا به قضاوت بنشینی و حرف هایی که همه در خلوت می گویند را به دنیای دیجیتال بسپاری. شاید تا به امروز دیگران وزن و فایده شان از یکی چون تو بیشتر بوده و همان بهتر که زبان به مدح و ثنای همان ها بگشایی و ذم بزرگان را کنار بگذاری.

رازگو بلوچ

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

شاخه خاری از یاس های من

این روزها چیزی ندارم جز تقدیم شاخه خاری از یاس های خود.

آینده تاری پیس رو است. تار تر از حد تصور:

از یک طرف رادیکالیسم به جان مان افتاده از یک طرف
GEM TV

سوال این است جایگاه تفکر کجا است؟! 

بگذریم، با یک وبلاگ گم در هزارتوی هزاران پیج، با کدامیک می شود جنگید؟ بیش تر از این دل تان را نمی شکنم تا فردا با شاخه خاری دیگر.

 رازگو بلوچ

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

مقررات منع آمد و شد فکر

 

با الهام و اقتباس از یک دوست:

 
درگیری های توی ذهنم داشت به شورشی مسلحانه بدل می شد که مقررات منع آمد و شد فکر را به اجرا در آوردم.

تا اطلاع ثانوی تجمع بیش از یک اندیشه ممنوع!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

ياسر كرد: برای آنهایی که اهل « احساس تكليف » هستند!

بجا ترین مطلبی که این چند روزه در نت نوشته شده از دید من مطلب زیر از یاسر کرد بود. آن را نگه داشته بودم تا فراغتی حاصل شود به پیشوازش بروم. متاسفانه گرفتاری های مشاغل اول سال هنوز ممانعت می کند. پس دست کم با بازنشرش به آن ادای احترام می کنم، تا فرصتی بهتر.
 
اينروزها واژگان « تکلیف » و  «احساس تکلیف » حسابی مد شده اند . کاندیداهای زیاست جمهوری که انگار  رگ خواب جامعه را خوب شناخته اند و می دانند که این مردم «حافظه تاریخی»  ندارند  که نقش آنها را در بوجود آمدن وضعیت  نامطلوب موجود درک کنند ،  با ژست های خیرخواهانه ، پوپوليستي و نگاه عاقل اندر سفیه یک یک کاندیداتوریشان را در انتخابات رياست جمهوري اعلام مي كنند. اين احساس تكليف گواراي وجودشان !!

اما در پايين دستها و در انتخابات شوراهاي شهر و روستا  هم احساس تكليف برخي مدعيان ،  گوش فلك را كر كرده است. در حالي كه شهر و زير پوست شهر با مشكلات دردناكي دست و پنجه نرم ميكند و اخبار ناخوشايند آن با روح و روان مردم بازي ميكند ، عده اي مدعي راه افتاده اند و در هر كوي برزن ، ياوه ها از جنس وعده و وعيد بر زبان مي آورند كه اين خواهيم كرد و آن !!

دوستي مي گفت : بر اساس قاعده علمي ،‌ كنش  و رفتارهاي افراد ، بيرون از اين چهار هدف نيست . انسانها بدنبال ثروت ، قدرت ، منزلت و شهرتند . حال نمي دانم احساس تكليف ، در كجاي اين قاعده قرار مي گيرد؟!!

اين مدعيان با خود حساب و كتاب مي كنند كه شوراي شهر كه در واقع بايد مانند يك پارلمان كوچك عمل كند و عهده دار  اداره شهر باشد؛  شده است شوراي شهرداري.    و شهرداري - كه خود يكسال در آنجا كار كرده ام - جايي است با رزق و روزي فراوان!! حال چرا  ما بختمان را براي شوراي شهر نيازماييم؟

هم  از قبل اين ورود به شوراي شهر ، صاحب منزلت و ثروت  مي شويم  و هم احساس قدرت مي كنيم . شهرت را  زياد نمي خواهيم چون اوائل خوب است ولي بعدها  بعد از اينكه افكار عمومي دست ما را خواند ، آن رويش  كه منفي است ؛ خود را نشان مي دهد و اين براي ماي مدعي جالب نيست .

 خلاصه مدعيان با اين ديالوگ با درونشان  و راهنما قرار دادن  اين شعار مادي انديشانه : " از ميان راههاي مختلفي كه براي رسيدت به هدف وجود دارد ، آن راهي را انتخاب كنيد كه بيشترين فاييده و كمترين هزينه را داشته باشد " كانديدا شدن در شوراي شهر را به عنوان يكي از راههاي آسان براي ثروتمند شدن در اين شهر بي قاعده و نسق و هر كي  هركي را بر مي گزينند .

  پس از اين به بعد حداقل تا پايان انتخابات هم كه شده  پارسي را پاس بداريم و بجاي واژه  "احساس تكليف مي كنم "  رك و پوست كنده بگوييد : "  من هم مي خواهم از  اين شلم شورباي بازار شام شهر هرت  سهمي داشته باشم" !!!  

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

اقايان نارويي و خالقي، مناعت طبع تان كار دست سراواني ها ندهد!

اقايان نارويي و خالقي، مناعت طبع تان كار دست سراواني ها ندهد!

شهرت بلوچ به صبوري و قناعت عجيب و مثال زدني اش است، تا آن اندازه كه بي هيچ قوت و روزي و ممر درآمد نسل ها در دل كوه بي دار و درخت هم سر مي كند، چهار برگ نخل قرن ها سرپناهش مي شوند و زندگي را در مشقت بار ترين وضع مي پذيرد و دم بر نمي آورد.

زلزله قریب به ۸ ریشتری سراوان اگر در عمق 95 كيلومتري نبود (طبق آخرين براورد) و يا اگر فقط اندكي اينسو تر نبض زمين مي تپيد فاجعه قرن رقم مي خورد، با اين خانه هاي خشتي و گلي كه هنوز بيشترين ساختمان هاي شهري بلوچستان هم از آن ها است. اسم زلزله اي جديد در ايران چنان وحشتبار بود كه تا ساعاتي به طور ممتد تمامي رسانه هاي دنيا چشم و گوش شان را به اين گوشه دور از کشور دوختند. بگونه اي كه در داخل کشور نیز  متاسفانه كشته هاي آن سوي مرز كه فقط يك مرز سياسي و نه مرز انساني آن ها را جدا مي كرد در محاق رفتند. كشته هايي كه اول 5 سپس 7 و اخيرا 35 نفر گزارش مي شوند عمدتا در بلوچستان پاكستان و منطقه خاران.

 

شايد در لحظات اوليه اضطراب جهاني اين خبر همين بهتر بود كه گزارش ها ارامش بخش باشد، كه خوشبختانه چنين شد. اما در كمال تاسف مي بينيم كه مسئولان كماكان فقط يك حرف را تكرار مي كنند: همه چي ارومه....! ايا واقعا هست؟ آيا فقط در رفتن جان انسان زير آوار ها است كه اهميت دارد يا فروريختن سرمايه زندگي و اندك بضاعت احتمالا صدها و بلكه هزاران نفر زير اوار خانه هاي گلي؟ اين سوالي است كه بايد استاندار مسن و فرماندار تازه منصوبش اقاي خالقي به آن نهايت عنايت را داشته باشند. با تكرار اين كه هيچ اتفاقي نيفتاد و همه چيز به خوشي گذشت شايد از فشار رواني مسئولين اجرايي كم كند اما آن چه باقي خواهد گذاشت يك فرصت سوزي بزرگ و به دست فراموشی سپرده شدن درد آن هايي است كه همه چيز را باخته و فقط جان شان را در برده اند.  فرصت توجه يك جهان را به سراوان فقط به خاطر ارامش خود و يا از روی قناعت و مناعت طبع بلوچي خود نباید سوزاند و از دست داد. مخلص کلام: اقايان نارويي و خالقي مناعت طبع تان كار دست سرواني ها ندهد.

اكبر رئيسي (رازگو بلوچ)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

اسپندار: به غربت محترم، در منزل بي منزلت

ايميل دريافتي گزارش عزيزان هنرمند اقايان: نصیراحمدملازئی – رحمان ریگی- -صفی الله دیده ور كه به اين وبلاگ نيز واصل شده بدون شرح اضافي درج مي گردد.

استاد شیرمحمد اسپندار: در بیرون شهریاریم، در داخل بازیاریم

قبل از سال 92 حدودا 29 اسفند 91 تعدادی از دوستان تهرانی و زاهدانی برای دیدنم به ایرانشهر آمدند.طبق معمول به رسم مهمان نوازی دوستان را جهت بازدید از مکانهای تفریحی به اطراف ایرانشهر، بازار، قلعه ناصری، قلعه بمپوربردم و خواستم در برنامه ی آخر دوستان را به منزل استاد شیرمحمد اسپندار برده و غافلگیرشان کنم که متأسفانه استاد تشریف نداشتند و ظاهرا برای شرکت در برنامه ایی به شهر زابل رفته بودند.

و اما در پایان نوروز 15/2/92 با جمعی دیگر از دوستان مطابق سالهای گذشته تصمیم گرفتیم به دیدار استاد برویم که هم سال نو را تبریک بگوییم و هم اینکه دلمان تنگ شده بود و خواستیم حال  واحوالی بپرسیم و هم عیدیمان را از استاد بگیریم و یک دل سیر دونلی گوش کنیم.

زنگ خانه را که فشار دادیم، فقط با سلام گفتن ما و شنیدن علیک سلام از پشت آیفون در باز شد و استاد به پیشوازمان آمدند، مثل همیشه گرم و صمیمی یکی یکی بغلمان کرد،حال و احوالی کردیم و به داخل اتاقی که مخصوص خودش بود راهنماییمان کرد.تعدادی تندیس و لوح که در مراسمات و برنامه های مختلف به استاد تقدیم شده بود را در آن اتاق دیدیم.در کنار استاد نشستیم و سر صحبت باز شد.استاد مثل همیشه غمی در چهره داشت.مثل زمانی که خانه اش را سیل ویران کرده بود و یا مثل آن روز که برادرشان فوت کرده بودند. اما غم آن روز پر از گلایه بود .کمتر از همیشه حرف می زد .پشت لبخندهایش غم و دلسردی نهفته بود. از برنامه ی زابل پرسیدم؟... استاد گفتند: «برنامه ی خیلی خوبی بود.برنامه ی با شکوهی برگزار کردند، فقط نمی دانم منِ پیرمرد را چرا این همه راه دعوت کرده بودند.

آقای ملك زاده معاون رئیس جمهور در سخنرانی شان از من تقدیر کردند و شخصا به استاندار تأکید کردند که قدر اسپندار را بدانید و به او رسیدگی کنید، اما حتی یک برنامه ی درست و حسابی برای من نگذاشتندتا اجرا کنم. اسپندار همیشه دوست دارد که مردم هنرش را ببینند و لذت ببرند، من که به جزء هنرم دیگر چیزی برای مردم ندارم اما همین را هم از من دریغ کردند.حالا چرا دعوتم کرده بودند؟.... خدا می داند

از آنجایی که سال هاست استاد را می شناسم و برنامه ها  و سفرهای زیادی با هم داشته ایم غلغ استاد دستم بود، می دانستم که چگونه  و با چه روشی از راز غم استاد پرده بردارم. فرصت را غنیمت شمردم و خواستم با ایشان گفتگو و درد دلی داشته باشم.که خلاصه ی آن به سمع  و نظر شما می رسد.

من: استاد چه خبر ؟ خیلی گرفته اید؟

استاد: سرتاسر کشور30 استان است.استان سیستان و بلوچستان هم یکی از آن استان هاست. از هر کجای کشور میان استان ما و برنامهاجرا می کنند  و آن وقت شیرمحمد اسپندار که مال همین استان است از او دعوت نمی شود، پس حق اسپندار کجاست؟...

من: پس استاد شما معتقد هستید که جایگاه شما نامعلوم است؟...

استاد: بله، گم شده است؟...

من: به نظر شما مقصر کیست؟

استاد: مقصر هم آنها هستند و هم ما..

من: منظور از ما و آن ها چه کسانی هستند؟

استاد: آنها مسئولین بالا وغیر بلوچ هستندکه شاید دلشان نمی خواهد که اسپندار دیگر برنامه اجرا کند و ما هم مسئولین بلوچی هستند که هرگز هنر بلوچ را درک نکرده اند.

من: استاد چرا نمی خواهند شما برنامه اجرا کنید؟

استاد: برنامه بلوچ تأثیر گذار است، هنر بلوچ بی نظیر است ، همه را تحت تأثیر قرار می دهد.هنرمندانی از هر کجای دنیا می آینددر استان ما بخصوص در چابهار برنامه اجرا می کنند اما از اسپندار دعوت نمی شود.خب حتما نمی خواهند که اسپندار برنامه اجرا کند.

من: استاد شما چه زمانی در منطقه آزاد چابهار برنامه اجرا کردید؟ زمان مرحوم مسعود هاشمزهی که سرپرست منطقه آزاد بود ؟درسته؟

استاد: بله فقط در همان زمان از من استقبال شد اما بعد از آن دیگر هرگز دعوت نشدم، حتی از هنرمندان زابل بخصوص رقص شمشیر دعوت می کنند اما از هنرمندان بلوچ دعوت نمی شود.

من: بله استاد ما هم چند وقت پیش نمایش«زهم و کپن» را در جشنواره معلولین کشور که در چابهار برگزار شد اجرا کردیم که تمام جوایز جشنواره را کسب کردیم.که در مراسم اختتامیه مسئولین منطقه آزاد جهت اجرای همین نمایش در ایام نوروز و در منطقه آزاد از گروه ما دعوت کردند اما در لحظات آخر برنامه ی ما را لغو کرده و مارا دعوت نکردند، در حالی که ما کلی وقت گذاشته بودیم، تمرین کرده بودیم و کلی برای تبلیغات هزینه کرده بودیم.

استاد: حق کشی کرده اند... حق شما را پای مال کرده اند.شکر خدا در استان ما هنرمندان شاخص  و بزرگی در هر زمینه ایی وجود دارد.چه درزمینه ی موسیقی، نمایش، فیلم... اما نمی دانم چرا مسئولین منطقه آزاد ترجیح می دهند که از هنرمندان خارج استان دعوت کنند. مگر بلوچها مرده اند؟ بی هنرند؟... من ثابت می کنم که اینگونه نیست... منِ شیرمحمد اسپندار در هر 30 استان کشور برنامه اجرا کرده ام و رودست هم نداشته ام، در 20 کشور خارجی برنامه اجرا کرده ام و نام ایران را به اهتزاز در آورده ام.مگر شما هم در نمایش کم کسی هستید؟...

من: نه استاد، خود شما در چندین نمایش حضور داشته اید. عزّت و میروک، جامه های بی جامه، دار و گهواره،مرومروی درپاسی از شب

استاد: ، همّل جیئند کلمتی،... که در آن سال با نمایش «همّل» تمام جوایز جشنواره را درو کردید.

من: 87 هم با نمایش «مرومرویی درپاسی ازشب »به جشنواره بین المللی فجر رفتیم.

استاد: آن وقت این مسئولین با چه جرأتی از خارج استان هنرمند دعوت می کنند . اول خویش بعد درویش ( والبته به تعبیر استاد درءُ پیش) چه کسی می تواند به جز بلوچ با دو نی همزمان بنوازد؟...منِ اسپندار خیلی اعتراض دارم که در چابهار هر سال برنامه اجرا می شود ولی حتی یک صلاي خشک و خالی به من نمی دهند که آقای اسپندار بیا  و برنامه اجرا کن و اگر هم نمی توانی لااقل بیا و در جمع ما حضور پیدا کن... من خوشحال می شدم که یک عمر برای هنر این استان زحمت کشیده ام و حالا دارند به من توجه می کنند.اما اسپنداردر خانه اش افتاده و هیچکس هم سری به او نمی زند.

من: بله استاد متأسفانه منطقه آزاد چابهار اصلا به این مسائل فکر نمی کند و یکی از اهداف اساسی خودش یعنی کار فرهنگی  واجتماعی  و مبارزه با تهاجم فرهنگی را فراموش کرده  ومتأسفانه از هیچکدام ازهنرمندان استان نه جهت اجرای برنامهدعوت کرده و نه از آنها تقدیر کرده هنرمندان بزرگی مثل شادروان ملاکمالان هوت، استاد غلام رسول دینارزهی، استاد ماشاالله بامری  اصلا قدرشان دانسته نشد.

استاد: بله ، نمیدانم چرا اینگونه عمل می کنند. آیا واقعا می خواهند ما را به طور کلی از پای در بیاورند؟!!!... بلوچستان هنرش، آبادانی اشمال همه ی ماست. اگر هنرش از بین برود و حقش پای مال شود باز هم ما بلوچها ضرر کرده ایم. مردم که در نوروز از جای جای کشور به چابهار می آیند می خواهند هنر بلوچ را بینند آن وقت مسئولین منطقه آزاد ازهنرمندان غیر بلوچ برای اجرای برنامه دعوت می کنند، آیا استانهای دیگر از هنرمندان بلوچ استفاده می کنند که شما از هنرمندان استانهای دیگر دعوت می کنید؟ خب همین است که مردم استانهای دیگر به هنر ما پی نمی برند  و فکر می کنند بلوچها جانی اند... در تهران  و جاهای دیگر به ما احترام می گذارند و به ما عزّت می دهند، ما در خارج از شهر و استان خود شهریار هستیم اما در شهر  و دیار خود بازیاریم...

من: استاد در ایّام نوروز از رقص شمشیر زابل دعوت شده بودکه چه با شکوه برنامه اجرا کردند اما برای خالی نبودن عریضه از گروه دهل و سرنای قصرقند هم دعوت شده بود که خیلی حقیرانه در یک گوشه بدون اینکه برایشان جایگاهی در نظر گرفته باشند برنامه اجرا کردند که این خود تحقیرهنر بومی  و توهین به هنر بود.

استاد: ما با هنرمندان و مردم زابل هیچ مشکلی نداریم، همه ما دوست  و برادر هستیم و مال یک استان هستیم. این مسئولین هستند که با بی برنامه ریزی و ندانم کاری نگاه تبعیض آمیز و مغرضانه را بوجود می آورند مثلا برای یک گروهخوب برنامهریزی می کنند  و برای یک گروه نه ، اگر تبعیضی وجود داردمسئولین باعث شده اند. منِ اسپندار ادعا می کنم که حقم پایمال شده است ومسئولین فرهنگی مسئول آن هستند، بخصوص منطقه آزاد که مال ماست اما هیچ سودی برای ما نداشته است.

در پایان استاد دونلی دعوتمان کرد وبرایمان کلی دونلی نواخت و ابیاتی از مولانا را دکلمه کرد. اگر چه دیدار آن روزمان درددل و بازگوی دردها و بی مهری ها  و غصه ها بود اما در پایان احساس کردم استاد خیلی سبکتر و سرحال تر از قبل شدند، روحیه ی پیرمرد تغییر کرد، واقعا انگار دنبال کسی می گشت که دردهایش را باز گو کند و ما هم به جهت اینکه درد استاد را به گوش همه ی آنهایی که هنر این استان، هنرمندان این استان  و بخصوص استاد شیرمحمد اسپندار را دوست دارند برسانیم. این گفتگو را دراختیار شما عزیزان قرار دادیم.

بمپورمنزل استاد شیرمحمد اسپندار -15/2/92

نصیراحمدملازئی – رحمان ریگی- -صفی الله دیده ور 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

مدیر محترم منطقه آزاد چابهار، گله ای نیست!

مدیر عامل محترم منطقه آزاد چابهار با سلام

متن گلایه آمیزی از هنرمندان ایرانشهری در فضای مجازی می چرخید که نمایش فولکلوریک شان از برنامه های نمایشی جشن نوروز آن سازمان بدون هیچ دلیل و توضیحی حذف شده است. تراکم گلایه های از این دست آن چنان است که تا قلم به شرح شان می چرخد بغض و احساس عنان ذهن را به اختیار می گیرد و ناگفته های بی شمار برای برون تراویدن به غلیان در می ایند. به همین علت آن چه را که نگارش شد به کناری نهادیم تا مبادا خدای نکرده دچار قضاوت زود هنگام باشیم. اما حال که به دور از هیاهو و منصفانه به موضوع می نگریم می بینیم به شما از همه جهات حق باید داد.

با وجود عدم افتخار آشنایی نزدیک با شما و با این عزیزان می دانم شما مدیری توانا و اینان از طلایه داران هنر های نمایشی استان هستند. از سوابق حمایت های مثبت سازمان متبوعه تان نیز نباید گذشت که به نوبه خود قابل تقدیر بسیارند؛ اما در حقیقت باید گفت چرا ما باید بی جهت از شما و سازمان تان متوقع باشیم؟ مگر جز این بوده که نه فقط سیمای مرکز بلکه حتی همین تلوزیون محلی مان – جز اندک تغییرات قابل تقدیری در این یکی دو ساله اخیر- دوربینش را جز برای نمایش زندگی بدوی صد و پنجاه سال پیش و کپر و تگرد و سفال سمت ما نچرخانده است؟ درست به سان همان نگاه غربی ها که می دانند نمایش مداوم دلبرکان موطلایی و مبلمان شیک و  روابط عاشقانه سریال های آن چنانی گاه دل بینندگان شان را می زند و برای تنوع و ارضاء حس کنجکاوی  شان دست به مطالعه و ساخت مستند از زندگی بومیان گوناگون در دل دشت و جنگل های جهان هزینه های میلیاردی می کنند و خطرها به جان می خرند؟

اساسا چه دلیلی دارد که نگرش تان متفاوت باشد از متفکران اروپایی که حتی گستره ریشه دار "شرق" را فقط از نگاه "قوم نگارانه" می شناسند و می شناسانند؟ مگر نه این که به قول ادوارد سعيد در کتاب شرق‌شناسی عمده تحقيقات غربی درباره شرق، ريشه در گونه‌ای پيشداوری و قوم‌مداری دارد و سایر فرهنگ ها، متفکران، نظریه ها و دستاوردهای فکری و هنری خارج از قلمروی موبور ها از دید آنان در "حاشیه" تمدن امروزی قرار دارند؟

مگر شما چه کم دارید از اهل قلم و فکر و رسانه مرکز که به همان شیوه نگاه تعمیم یافته غربی ها پوست روشن، لباس رسمی و لهجه تهرانی را شرط حداقلی برای به رسمیت شناختن اهل فکر و هنر و تخصص می شناسند و اگر جایی از ملا کمالان و اسپندار نامی برده شد فقط جهت خالی نبودن عریضه و در راستای همان مطالعات قوم نگارانه بوده است؟

اگر به حساب پیش قضاوت نگذارید، شما درست تشخیص داده اید؛ تا وقتی که پریچهره های شیرین زبان تهرانی هستند، نمایش سرنای "ابول" بانشیپی و دیالوگ های لهجه دار ایرانشهری ها نهایت کج سلیقگی است، این را خوب می دانیم و با شما موافق هستیم و گله ای هم نباید باشد. شما قول و تعهدی نداده اید که مسئول تغییر نگاه صاحب کرسی های مرکز باشید. رنجش طبیعت هنرمند است ولی جای خوشوقتی است که دست شان به جایی بند نیست که بخواهند اسباب زحمت گردند.

با سپاس

اکبر رئیسی (رازگو بلوچ)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

ورود به هفت سالگی رازگو بلوچ: از طفلی به در آمدیم و لاجرم ...

بی جشن و بی صدا پا به دروازه هفت سالگی می گذاریم و لاجرم تغییرات دوران گذر از طفلی به نوجوانی  را تجربه خواهیم کرد و درس های آموخته از تلخ و شیرین گذشته را بیش و کم به کار خواهیم بست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

سردار و خان ، هم نماد ظلم و هم الگوی فرهنگی و رفتاری


از خوانندگان روزانه وبلاگ هستم . برای پرهیز از تهمت نفوذی و غیر بلوچ بودن ، بدون نام مستعار خودم را معرفی میکنم که علی اکبر بلیده ای ، متولد ساربوگ و مقیم دانمارک هستم و خیلی زیاد موافق نظر خانم سیما ریگی و آقای نوهان هستم
قبل از شروع نوشته ام اشاره ای کوتاه به حساسیت خوانندگان محترم وبلاگ "کودک درون " بنمایم که برای پست نسبتآ کوتاه " چرا دوست محمد خان " آقای رازگو هفتاد و پنج کامنت گذاشتند که مملو از احساسات بود ولی پست دیگرش " سردارسیم فرهنگی " که به حق زده بود به خال ، فقط ٩ کامنت ” احسنت رازگو” داشت و یک نظر از نوهان.

دوست محمد خان و دیگر خانها بخشی از تاریخ بلوچستان هستند که باید در باره آنها نوشت و جنبه های مثبت و منفی دوران خانی را بررسی کرد و خیلی مهم است که تاریخ با دیدهای مختلف نوشته شود تا نسلهای آینده با خواندن دیدگاههای موافق و مخالف با گذشته آشنا شوند و این فقط دغدغه آنانی باشد که هدف تاریخ نویسی دارند . اما سردارسیم فرهنگی سخن از حال و آینده ما مردم بلوچ است و باید دغدغه فکری تک تک ما بطور عام و البته دغدغه روشنفکران قلم بدست بلوچ بطور خاص باشد .
در مورد ظلم خانها باید بگویم که البته آنها ظلم کرده اند خان و سردار نمی توانست عادل و دادگر و انسانگرا باشد چون بار عادل بودن را نداشته و محصول دوران ظلم و جهالت بوده اند . در زمانی که مدیر مدرسه کتک میزد، ملای مکتب کتک میزد ، ژاندارم پاسگاه کتک میزد و شاعر مملکت می سرود " تا نباشد چوب تر، فرمان نبرد گاو و خر” ، چگونه میتوان انتظار داشت خان چه بعنوان حاکم مطلق یا دست نشانده حکومت مرکزی عادل و دادگر باشد.

 پس ظلم خان و سردار عجیب نیست تازه اگر آنها ظلم نمیکردند عجیب بود و آنوقت باید هزاران کتاب مینوشت و افتخار کرد که آری گذشتگان ما در دوران جهالت هم عادل و انسانگرا بوده اند.اما بهر حال این مربوط به تاریخ و تحقیقات تاریخی میباشد که باید به آن پرداخت ولی این را هم پذیرفت که اختلاف نظرات از بین نمیروند.

اینکه بخشی از بازماندگان و نوادگان خوانین هنوز هم دلبستگی خاص خود را به ابا و اجداد خود دارند و با افتخار از آنها سخن میگویند را باید با برخورد کثرت گرایی و پلورالیسم حل کرد. اگر ما جامعه ای آزاد میخواهیم باید هر دیدی را بپذیریم و البته محترمانه هر دیدی را نقد کنیم . هر چیز غیر این, همان نظام ظلم و ستم خانی میشود که ما به آن نگاه انتقادی داریم.
سرادرسیم فرهنگی را آقای رازگو بدرستی بیان کرده اند که بار اجتماعی دارد و مربوط به حال و آینده جامعه بلوچ میباشد و همانطور که قبلا نوشتم باید دغدغه فکری تک تک ما بطور عام و البته دغدغه روشنفکران قلم بدست بلوچ بطور خاص باشد .
اما گویی سطحی نگری ما بلوچها اجازه برخورد با مسایل مهم روز را نمی دهد یا شاید صلاح نمیدانیم آنها را به نقد بکشیم لذا هر وقت کسی در پستی یا نظری به آن اشاره کرد با سکوت خود آن نظر را میکشیم .

علی اکبر بلیده ای

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

بازخورد منتخب: نظر سیما ریگی به عنوان بازخورد یکی از خوانندگان وبلاگ

قرار نیست نظرات مربوط به درخواست بازخورد از خوانندگان را منتشر کنیم. البته طی مطلبی اظهار نظری کلی در باره شان خواهم کرد. اما عجالتا یکی از نظرات را که  جامع تر به نظر می رسد برای دوستانی که هنوز بازخوردی نداده اند به عنوان نمونه منتشر می کنیم. سپس ایمیلی از آقای ملک رئیسی که پیشنهاد نشرش را داشتند. گوش و چشم ما کماکان برای خواندن و شنیدن نظرات و اعلام حضور شما باز است.

نظر منتخب: سیما ریگی

من از بازدیدکنندگان ثابت وبلاگ رازگو هستم مطلبی که مینویسید بی پایه و اساس نیست بخشی از واقعیتهای عینی جامعه ماست اما بعضی وقتها به یک مطلب زیادی گیر میدهید چنین است که خوانندگان شما را به دنبال نظرات خود میکشند رشته خود را از دست میدهید و هدف را فراموش میکنید. یک مقداری هم محاقظه کار هستید خود سانسوری را دوست ندارید ولی ناچارا به آن تن میدهید. با کسانی به بحث و یا بهتر بگویم به جدل میپردازید که همسطح شما نیستند در واقع خوراک بحث را برای کسانی فراهم میکنید که حریص هستند مباحثی تکراری و بی منطقی دارند و فقط دوست دارند بعنوان نویسنده یا تاریخ نگار یا روشنفکر و...مطرح شوند. وبلاگ محل محاکمه افراد که در گذشته نقشی در زندگی مردم بلوچ داشته اند نیست این قضاوت را شما به تاریخ به سپارید. مهم شناخت وضعیت کنونی است عملکردهایی که به جوانان انگیزه و انرژی بدهد. نقش تاریخی خود را دریابیم و از زیر بار مسولیتها شانه خالی نکنیم و الا نسل ما با نسلها قبلی که به هر ظلم و ستمی بی تفاوت بودند فرقی ندارد. تنها فرقی که ما با نیاکان خود داریم این است که آنها از رو ی نا آگاهی به زیر بار ظلم میرفتند یا با ظالم همراهی میکردند ولی اکنون با ارتباط گسترده تکنولوژی دیگر هیچ بهانه ای برای نا آگاهی وجود ندارد.

کمبودی که من حس میکنم شما به بخش فرهنگی خیلی کم اهمیت میدهید. چرا یک عده به دادشاه افتخار میکنند و از خوانین متنفرند چرا باز عده ای دیگر خوانین را بزرگان قوم میدانند و میخواهند از آنها قهرمان بسازند. به نظر من اینجاست که موضوعی بنام هویت مطرح میشود. قوم بلوچ اگر چه دارای سرزمینی است از خود زبان و فرهنگی دارد اما هویتی مخدوش و تاریک دارد. از هویت منظورم کارت هویت و شناسنامه نیست کارت هویت ما که در دست داریم برای کنترل ما از طرف دولت است و بس اما هویت واقعی یک فرد یا قوم یک ارزش اضافی و بی نظیری است که آن شخص یا قوم آنرا خلق میکند و باعث افتخار است مثلا وقتی یک هنرمند مجسمه ای میسازد تابلوی نقاشی میکشد طرح یک لباسی را ارایه میدهد شاعری کتاب شعری مینویسد و زرگری طرح نویی از زیور آلات را میسازد یا رمان نویسی رمانی خلق میکند یا موزیسینی قطعه ای موسیقی جدید میسازد یا فیلسوفی نظریه جدید را پیش میکشد و....اینها هستند که از محدوده داخلی به دنیای بیرون میروند و باعث شناخت و افتخار میشوند. در دنیای خارج از خودمان قوم ما را بعنوان یک قوم عقب مانده نیمه وحشی ، قاچاقچی ، متعصب سنتی و پدرسالار میشناسند. شاید بسیاری از این قبیل برچسبها درست نباشد. ما قربانی حاکمان قدرت طلب و زندانی نکات تیره و تار فرهنگ خود هستیم. پس چگونه ما میتوانیم هویت حقیقی خود را بازیابیم یا هویتی جدید که شایسته این قوم باشد و نسلهای آتی به آن افتخار کنند بسازیم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

دیدگاه آقای مبارکی از فعالان نسل اول بلوچ در باره مباحث اخیر

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1391ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

یک بازخورد از خوانندگان عزیز

1- کاش خیلی وقت پیش تر این مطلب "رفتار شناسی خوانندگان " را می نوشتم، چون گویا به غیرت خوانندگان عزیز بد جور برخورده و رکورد مراجعین وبلاگ امروز با قدرت شکسته شد.

2- شاید بزحمت کمتر از 10% خوانندگانم را بشناسم، از هویت و انگیزه و نگرش اکثریت تقریبا چیزی نمی دانم و نمی دانم  نمیدانم چه گونه عزیزانی و چرا دنبالم می کنند. همین گاهی باعث تردید و ترمز می شود. برعکس شبکه های مجازی مختلف که همه همدیگر را می شناسند و همین آن جا را جذاب تر می کند.

مطالب این وبلاگ کم و بیش با تذکر و جهت دهی خوانندگان سمت و سو پیدا کرده و سلایق شخصی مان تعدیل می شود. به همین منظور خود را هم اکنون برای یک فیدبک گیری اساسی آماده کرده ام که خواست خود بعضی از شما دوستان هم بوده است.

پس خواهش می کنم حتی المقدور همه، تا جایی که ممکن است همه، در این فیدبک گیری شرکت کنند. یعنی برای ما یک نظر خصوصی بفرستند (هیچ نظری اعم از خصوصی و عمومی منتشر نخواهد شد) مثلا حاوی اطلاعاتی چون:

1- هویت (بسته به صلاحدید خودتان مثلاسکونت، جنیست، تحصیلات)، با نام اصلی یا مستعار

2- از چند وقت پیش و به چه صورت ما را دنبال کرده اید (گاهگاهی، اکثرا، همیشه، به ندرت).

3- نگرش کلی و نقاط قوت ؟

4- نقاظ ضعف و یا مخالفت ها؟

5- پیشنهادات؟

تکرار می شود هیچ نظری منتشر نخواهد شد و همه بازخوردها تان محرمانه خواهند ماند. ممنون

اکبر رئیسی (رازگو بلوچ)

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1391ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

خبرگزاري ايسنا: " دادشاه " و "قمار در كافه خدا" منتظر مجوز و "نسكافه با عطر كاهگل" منتشر شد!

ايسنا: از ميان برندگان جايزه رمان اول ماندگار در سال 91، رمان نسكافه با عطر كاهگل (م. آرام) منتشر و رمان هاي قمار در كافه خدا (سميرا ابوترابي) و دادشاه (اكبر رئيسي) منتظر مجوز هستند.

به گزارش بخش ادبیات و نشر خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، در خلاصه‌ی داستان این رمان آمده است:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1391ساعت   توسط اکبر رئیسی 

رنجی که از عینی نگری می بریم.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1391ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

تحليل نظرات خوانندگان 1: جنايات خوانين واقعيت دارد يا نه؟ ذكر نمونه ها و مخالفت ها

قصه از مطلبي آغاز شد كه رازگو نوشته بود با عنوان : چرا دوست محمد خان؟! و در آن با نگاهي دوسويه هم به مدح و هم به مذمت بعضي خوانين پرداخته بود. بخش مذمت آلودش با اعتراض عبدالكريم واقع شد كه دفاع همه جانبه از خوانين و بخصوص طوايف خاني نزديك تر به خود را در دستور كار دارد:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1391ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

مير قنبر، جلوه تقابل دو نظام ضابطي (خان) و سرداري

در راستای بحثی در وبلاگ مرز ارتباط (یاسر کرد) این مطلب نگاشته می شود به عنوان بخشی از مقدمه بحث و به منظور پرهیز  از اختلاط بعضی مفاهیم و واژه ها. ستون نظرات اینجا بسته می ماند تا یکپارچگی بحث در وبلاگ مذکور حفظ شود. پس در صورت نیاز به  هر گونه بحث و اظهار نظر به وبلاگ فوق مراجعه فرمائید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1391ساعت   توسط اکبر رئیسی 

يك گرو كشي تاريخي جالب توجه!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1391ساعت   توسط اکبر رئیسی 

چرا دوست محمد خان؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1391ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

پاسخ به یک درخواست توضیح: فقر فرهنگ مکتوب یعنی چه؟

متوجه شدم در یکی از سایت های محلی (ندای زاهدان) دوستانی در ستون نظرات  از بنده خواسته اند در باره عبارت "فقر فرهنگ مکتوب" که در مصاحبه با خبرگزاری ایبنا به کار برده بودم توضیح دهم. این گونه دقت نظرها عالی است و مایه دلگرمی.  به همین منظور پاسخی کوتاه در همان ستون نظرات ارسال گردید. امید که منتشر شود. اما بد ندیدم اینجا هم با اندکی تفصیل بدان اشاره نمایم. پیش از آن عین عبارت ارسالی در ستون نظرات همان سایت را تکرار می کنم:


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

توضیحات عبدالکریم بلوچ به مطلب مهیم و دادشاه

       مطلب ارسالي آقاي با نام مستعار عبدالكريم بلوچ در ارتباط با مطالب قبلي ما عينا و بدون هيچ اظهار نظر متقابل نقل مي شود. صرفا يادآوري  مي شود كه سابقه بحث هاي از اين دست ما به سال 1386 برمي گردد در وبلاگ رازگو بلوچ كه بعد از فيلتر شدن (بلاگ اسپات) دچار وقفه شد. مطالب ايشان از منظر پيشينه سني حائز اهميت و داراي ارزش بررسي شدن بسيار است ولي در عين حال از لحاظ تعلق داشتن به طايفه ميرلاشاري و اعمال نفوذ  قرابت قلبي شان به طوايف خوانين داراي جاي نقد جدي هستند. با توجه به اين دو منظر از مطالب ايشان هم بهره برده و هم گاه انتقاد داشته ام و اين رويه تاكنون باقي است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1391ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

اشارتی به بعضی بحث های فیسبوکی اخیر در باره دادشاه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1391ساعت   توسط اکبر رئیسی 

مصاحبه با خبرگزاری ایبنا به بهانه 21 دی سالروز مرگ دادشاه بلوچ

متن مصاحبه منتشر شده در خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا):

http://www.ibna.ir/vdcezv8zejh8nvi.b9bj.html

به بهانه 21 دی سالروز مرگ دادشاه بلوچ 

رئیسی: شخصیت‌های بلوچ در هاله فقر فرهنگ مکتوب محو مانده‌اند


اکبر رئیسی، که این روزها رمان «دادشاه» درباره زندگی اين شخصيت تاريخي را به ناشر سپرده است، به بهانه 21 دی، سالروز مرگ وي،‌ درباره کتابش توضیحاتی داد و با اشاره به ابعاد متفاوت زندگی این جنگجوی بلوچ گفت: شک ندارم اگر خالقان چیره دست کلیدر و تنگسیر از ابعاد ماجرای دادشاه وقوف ‌داشتند، هرگز پیش از پرداختن به او از «گل محمد» و «زار محمد» نمی‌نوشتند!-
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)‌، اکبر رئیسی در پاسخ به این سوال که « چرا زندگی دادشاه بلوچ را موضوع و دستمایه رمانتان قرار دادید؟» گفت:

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1391ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

مهيم و دادشاه: نه خيانت، نه ناسپاسي، بلكه تراژدي!

 

روزگاري در سال 1336 اين چند روز را بلوچستان كانون توجه جهانيان شده بود. فصل آخر ماجراي دادشاه مي رفت  كه ورق بخورد. همگان در تب و تاب بودند. پرداختن به آن همه ريز و درشت ماجرا را اينجا مجال نيست و فقط به تشريح به يك نكته بسنده مي كنيم. روز پنج شنبه (مصادف با ۲۱ دیماه روز کشته شدن دادشاه) هم مطلبی دیگر خواهیم نگاشت.

در چنين روزهايي بود كه مهيم و دادشاه قرار آخر را گذاشتند براي رو در رويي تاريخي خود. هر دو مي دانستند مصافي معمولي پيش رو شان نيست. ولي شايد هيچ يك نمي دانست فصلي از تاريخ دارد با هر گام از پاهاي شان رقم مي خورد. در باره ارتباط اين دو و اين رودرويي اخر دو ديدگاه مختلف حاكم است كه هيچ يك را نمي پسندم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1391ساعت   توسط اکبر رئیسی 

تلخ و شیرین روز: بخش پیشانی مغز جامعه را کجا باید جست؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1391ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

تنگسير: رداي كوتاه پيرنگ، بر قامت قلمي بلند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1391ساعت   توسط اکبر رئیسی