رازگو بلوچ (کودک درون)

نقد و تحلیل با نگاه متفاوت (دین، ادب، اندیشه، بلوچ)

دیپلماسی "گور به گور شده" استاندار و " کدوم گوری" نماینده

نه گذاشت نه برداشت گفت: این جیکیگور "گور به گور" شده! نخیر، این دیالوگ یک نمایشنامه کلاسیک نبود. عکس العمل یک استاندار محترم بود وقتی که پل معروف رودخانه سرباز را آب برد. حالا دو سه روز پیش باز نماینده مجلسی تصادفا همولایتی همان استاندار محترم (چقدر این تصادف ها هم زیاد شده) کل بلوچستانی ها را سه چهار باری خطاب قرار می دهد که "پس کدام گوری بودید...".

اصلا نمی خواهم نصیحت کنم که دپیلماسی آن هم در رده هایی این چنینی حداقل آدابی دارد. اصلا هم نمی گویم چرا تصادفا بعضی صاحب منصبان خاص یک ولایت، این همه "گور" را برای بلوچستانی ها آرزو می کنند. ولی می گویم وقتی گفتار ظاهری شان چنین بی پروا است، تصمیمات اندرونی شان چه ها که نمی تواند باشد.

بگذار برادر باشیم برادر. و هم میهن. بله راست فرموید که ما در "هوتک های دشتیاری" جز آفتاب و آب گندیده نخورده ایم ، ولی نیک می دانیم لا اقل در این یکی عجب انصافی درکار طبیعت بوده و خبر داریم از ... آخ، نه، خدایا مرا ببخش. نمک بر زخم پیران رنج دیده تان از من یکی برنمی آید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

در پاسخ به نفرت پراکنی داعش گونه اخیر بعضی نمایندگان

در پاسخ به نفرت پراکنی داعش گونه اخیر بعضی نمایندگان و هواداران شان فقط این را دارم بگویم:

خانواده پدری ما خانواده متوسطی است و چندان هم ادعای فرهنگی بودن ندارد. با این حال در دو سه دهه عمرم همیشه این را بخاطر دارم که خانواده ام مثل چندین خانواده دیگر در روستایی که سه هزار و اندی نفر جمعیت بیشتر ندارد خالصانه با مهیا کردن خانه و امنیت و تقسیم کردن اندک رفاه موجود، میزبان دخترهای معلم سیستانی و گاه مشهدی بوده است که اکثرا تک و تنها تا سال های متمادی مشغول به حرفه خود بوده و چنان در جامعه میزبان خود احساس راحتی و صمیمیت و خلوص می کرده اند که به اقرار خودشان هم چنین حس آرامش خاطری را در خانه خود تجربه نکرده اند.

هر بار که از دانشگاه، کار یا خدمت برای تنوع به زادگاهم برمی گشتم به دیدنم می آمدند و از تجربیات فعلی و رویاهای آینده شان می گفتند بدون آن که حس کنند هفتصد کیلومتر آنطرف تر در دل جمعی با زبان و لباس و مذهبی ظاهرا متفاوت با غریبه ای از جنسی دیگر در حال گفتگویند.

فعلا که داعشی های آن طرف بازار شما را گرم کرده اند و خوش می چمید در جو نفرت پراکنی متقابلی که هر دو برای هم فراهم می کنید. صادقانه بگوئید، اکنون ته دل تان غنج نمی رود و از خدای تان نیست این بازار شوم همیشه گرم و پر رونق باشد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

موضوع مجوز رمان دادشاه و بحث اخیر استانی

 موضوع مجوز رمان دادشاه و بحث اخیر استانی

ماجرای تقلیل نام استان مان از سیستان و بلوچستان به سیستان و حذف بلوچستان که این روزها  نقل مجالس مجازی و مکتوب است موضوع تازه ای نبوده و گویا تبدیل به یک رویه و عادت شده و نگارنده نیز به نوبه خود مطالبی در چند سال گذشته نوشته و به تبع آن در مواردی منجمله در سایت تابناک تصحیح لازم هم انجام شده است. اما آن چه به این موضوع برای نگارنده رنگی متفاوت می بخشد ارتباط احتمالی اش با ماجرای مجوز رمان دادشاه است. روی صفت احتمالی بودن این موضوع تاکید دارم و امیدوارم هرگز چنین نباشد هر چند ظواهر امر متاسفانه چنین می گویند.

وقتی پس مدت ها انتظار و گذشت زمانی غیر معمول سرانجام خبر "غیرمجاز" شدن رمان به شفاهی و غیر رسمی به من اعلام شد تا سه روز در شوک بودم. یک درصد هم چنین احتمالی نمی دادم. از دبیر محترم جایزه رمان اول ماندگار پرسیدم شما که این کتاب را با دقت خوانده اید و برنده اول هم اعلام کرده اید به چیزی برخورده اید که ممکن است علت غیر مجاز شدنش باشد؟  او گفت شاید چون دادشاه شما با دادشاه فیلم سینمایی معروف خیلی فرق دارد. دادشاه در فیلم یک  مبارز سیاسی محض است ولی تو در رمانت اگر چه در مجموع به او حق می دهی اما نگاهت دوسویه و حتی گاه تضعیف کننده است. شاید آن ها صلاح ندیده باشند به ابهت دادشاه خللی وارد شود.

ولی دو روز بعد که ناشر محترم با جزئیاتی بیشتر از وزارت ارشاد برگشته بود معلوم شد ماجرا کاملا برعکس است؛ بر تارک ایرادات گرفته شده این دو عبارت می درخشیدند: 1- قهرمان سازی ملی از یک راهزن  2-  نشانه گیری امنیت ملی !

جالب این جا است که درست همان روز که صبحش خبر غیرمجاز شدن رمان را به من دادند، شبش پیام اینترنتی موهنی حاوی این مضمون دریافت کردم که ببینیم حالا می توانی کتابت را چاپ کنی و به دست مردم برسانی!

به قولی که به ناشر محترم داده بودم وفادارماندم و نه مصاحبه ای کردم و نه چیزی نوشتم. و قرار شد دفاعیات خود را بفرستم و با همکاری خوبی که در اداره کتاب وزارت ارشاد با موضوع شد توانستم پرونده را بازخوانی و مجددا به جریان بیندازم. در کمال تعجب رد پای نوعی از دلواپسان خاص استانی در آن پیدا شد. کتاب را برخلاف رمان های دیگر قبل از ارسال به کمیته ادبی به استان عزیزمان فرستاده بودند تا جنبه های محلی و قومیتی آن بررسی شود. چشم تان روز بد نبیند. با عباراتی آن را کوبیده بودند که تا مدت ها فکر می کردم خود خفاش شب بوده ام و نمی دانسته ام!

کمیته ادبی وزارت هم گویا با استان هم نظر بوده و در نهایت سرگروه بررسی کنندگان محترم متاثر از حملاتی این چنینی نشر آن را به صلاح ندانسته بودند. با پیگیری های نگارنده و ناشر و با مساعدت در خور تحسین مسئول نظارت اداره کتاب وزارت ارشاد قرار شد کتاب این بار در کمیته سومی به نام کمیته تاریخ بررسی شود.

خوشبختانه پیش از این علاوه بر رمان توانسته بودم مقاله ای جامع و مستند با بیش از پنجاه رفرنس از موضوع دادشاه آماده کنم  و بفرستم به یکی از موسسات علمی تاریخی که خوشبختانه آن هم بعد از ماه ها بررسی، برگزیده هم شده بود و منتظر نوبت نشر از طریق آن ها است. همان را نیز ارائه کردم تا در بررسی های گروه تاریخ اداره کتاب وزارت ارشاد مد نظر قرار گیرد. آن گونه که مسئول محترم نظارت در جلسه حضوری به من گفتند بررسی آن گویا به دلیل تراکم کاری گروه تاریخ  بخاطر نزدیک بودن به موعد نمایشگاه کتاب 93 قدری زمان برد ولی طی آخرین تماس اینجانب گویا گروه مربوطه نیز نظر خود را داده اما رئیس محترم اداره کتاب پرونده را راسا خواسته اند و هنوز تصمیمی نگرفته اند و رمان دادشاه همچنان دومین سال عدم مجوز را در حال سپری کردن است.

خاطر نشان می سازد رمان تاریخی دادشاه نوشته اکبر رئیسی که برنده رتبه نخست رمان اول ماندگار در سال 1391 گردید و توسط نشر آموت برای اخذ مجوز به وزارت ارشاد سپرده شده است، تاریخ دویست ساله اخیر کشور با محوریت منطقه بلوچستان را با نگاهی ادبی، فولکلوریک، حماسی و جامعه شناختی به تصویر می کشد و به واکاوی شورش 15 ساله دادشاه، کشاورز بلوچ علیه حکومت پهلوی دوم و عوامل محلی آن بین سال های 1321 تا 1336 می پردازد.  

اکبر رئیسی

نویسنده رمان دادشاه

برنده رتبه نخست مسابقه رمان اول ماندگار

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

عنوان ندارد...

بهوش باید بود که حاصل رویاهای دیگران مشغول مان نکند، زندگی فشردن پنجه پا بر پدال پرادو نیست، زندگی انباشتن فیسبوک از پست های خوشگل نیست، زندگی مالیدن انگشت بر موبایل اندرویدی و دوربین هشت مگا پیکسل نیست، زندگی از حفظ دانستن لیریک تازه ترین آهنگ لیدی گاگا نیست، زندگی تدریس دانشگاه و صندلی مدیرکلی نیست،  زندگی نمایش مبلمان خانه به مهمانان نیست، زندگی کف زدن به گل دقیقه نود لیونل مسی هم نیست، زندگی چیزی نیست جز بیرون کشیدن و آفتاب دادن رویاهای ماسیده پستوها ولو حاصلش سال ها ندیده شدن باشد. فقط یک بار به دنیا می آئیم، زندگی وصلت با آن عروس رویایی است که به امید تو در حجله دندان هایش ریخته است. فرصت ثمر رسیدن گل در این بازی نود دقیقه و نود سال نیست، گاه نود هزاره می تواند باشد. به گل دقیقه اخر خود اندیشید.  

اکبر رئیسی  

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

به دنبال انتهاء - قسمت اول

کسانی که رشته مدیریت  و امثالهم تحصیل کرده اند و با نظریه سیستم ها آشنایند این مطلب را دوبار بخوانند: 

....پیش از رفتن رقاصه معابد پیرمردی را به من معرفی کرد و گفت این هم هم درد ما است و همراه مان خواهد آمد. توضیح بیشتری نداد. و راهی شدیم.

رد پای مان ر اگر کسی می شمرد، سر به ترلیاردها ترلیارد می زد. ولی همچنان می رفتیم. همه چیز شبحی  غبار گونه از ریگزاری که جز توهم وجود نبود، تا آن که سرانجام روبروي مان يك ديوار ایستاد. سرد و صاف و خاكستري، بدون هيچ طرح و برجستگي. گويي كه امتداد همان دشت عور است كه ترلیاردها ترلیارد سال نوری بر آن گام نهاده بودیم. گام ها ايستاد و زبانها به كار گرفته شد:

مي خواهيم به انتهاي خط برويم. سوالي داريم كه گفته اند آن جا يكي جواب خواهد داد. كمي خم شو تا بتوانيم به راه مان ادامه دهيم.

شما ها ديوانه ايد. اين پشت كه چيزي نيست. هر چه هست منم. منم خود "انتها". سوال تان را از من بپرسيد.

این جواب یک آخر خطی نباید باشد. لطفا اندكي خم شو كه بتوانيم بدانسو برویم.

معلوم است كه ديوار چنين اهانت و حقارتي را نمي پذيرد. ناديده اش انگاشته بودیم و انتظار همكاري هم داشتیم. اگر به او بود تا ابدیت قد می کشید و مانع مان می شد. ولي نمي توانست . حد او همین گویا بود. كار خود را بلد بودیم.  وقتي براي ايستادن و تامل نداشتیم. تقلا كردیم. چنگ انداختیم و خود را بالا کشانیدم. تا به خود آمدیم دیدم  كه آن سوي ديواریم. دروغ گفته بود. يا شايد هرگز آن سویش را نديده بود. شايد هم دیده بود و نمي توانست باور كند ورای او هم چیزی هست: یک عرابه پیر، یا چهار چرخ فرسوده، هر چه که بشود نامش را گذاشت همان كنار ديوار بود. افتاب خورده و رنگ ورو رفته. ولی هنوز چهار چزخش سرپا بود.

دست و لباسي تكاندیم و خطابش كردیم: ما را نمي رساني به انتهاء؟ سوالي داريم. گفته اند كسي آن جا جواب خواهد داد.

عرابه از چرت گويا ابدي اش به در امد و نگاهي كرد به دور بر و گفت:

جز من چيزي اينجا هست؟ و با قهقهه ای ادامه داد:

جز من و این دیوار کناری و آن یکی دیگر که آن روبرو است  چيزي ديگر اين جا نيست. شما بين این دو ديوار گرفتاريد. شما حالا اين وسط در فقدان محض گرفتارید. این را نجار پیری که مرا می ساخت گفته است.

سپس لحن مايوسش كمي ارزومندانه تر شد:

ولی کاش دست کم دو اسب بايد وجود مي داشت كه من از اين خمودگي ابدي به در ايم..مي دانيد. تا يادم است كنار اين ديوارم. تا به عمرم جم نخورده ام. افتاب است كه مي ايد و مي رود، و اين دو ديوار بي رنگ كه معلوم نيست آن ها من زل زده اند يا من به ان ها.

ولي حالا ما هستيم. مي بيني كه اين طلسم فقدان را که می گویی شكسته ايم. اسب نه، ولی راکب که هستیم. شايد تو هم بتواني بشكني اين خمودگي به قول خودت ابدي را با ما.

عرابه مردد نگاه خریدارانه ای بهمان نگاهی انداخت. امان ندادیم؛ به تردیدش حمله ور شدیم. بی محابا رويش نشستیم. عرابه مصمم یا غرق در ابهام، تكاني به خود داد. مخمل زير نشيمنگاه مان ناگهان لرزيد.صداي ترقي برخاست و عرابه حركت كرد، و مربعی سفيد قد ابعادش را  زير پا به جا گذاشت. ديگر تاختن چهار نعل آن و جست و خيزهاي بي محابايش بود كه به جنگ سکون ابدی مي رفت.

تا ديوار روبرو چندان راه نبود. ولي نیک که دیدیم، ديوار نبود. آن چه عرابه ديوار مي پنداشت يك دروازه بود، دروازه ای درست همرنگ ديوار پيشين، سرد و خاكستري و بي هیچ برجستگي.

این را وقتی فهمیدیم که صدایش کردیم دیوار عزیز لطفا اندکی پائین شو و اجازه عبورمان ده. ولي او با لحنی که گویا به او برخورده بود جواب تندی داد:

افسوس که نمی خواهم بعد از يك انتظار "ازلي" اين اولين فرصت طلايي براي  گشوده شدن را از كف بدهم، من ترلیاردها ترلیارد سال است به انتظار تقاضای گشوده شدن نشسته ام و خاک های سرگردان بیابان به تن می مالم. و الا مگر می شد اين لفظ جاهلانه تان را نشنیده گرفت. فرق بین دروازه و دیوار نمی دانید؟ دروازه سلطان دیوار است.

عذرخواهی کردیم. او مغرورانه ادامه داد:

 افسوس كه منطق درونم حکم می کند که خود را از لذت گشوده شدن محروم نکنم، و الا به تان مي گفتم آن طرف هيچ چیزی نيست و من دروازه فقدانم.

و باز شد. آن ها فرصت را غنيمت شمردند. به اندازه كافي با عرابه و ديوار اولي باره فقدان چانه زني كرده بودند. عرابه هم دیگر براي برگشت هم معطل نكرد. بیچاره شاید تا به آن روز آنجا را از نزدیک ندیده و به دوري و ترک عادت هم عادت نكرده بود. ما بی هیچ پاسخی داخل شدیم. تا چشم كار مي كرد دشت بود؛ به جز يك سياهه باريك و بلند كه به نظر يك درخت مي امد. همينطور هم بود. يك سرو كوهي. تنه اش قطر ده ادميزاد را داشت و از درون پوسيده بود و در حفره اش چهار ادميزاد جا مي شد. شاخ و برگ به هم پيچانش سبز متمايل به آبي بود. وسط آن حياط بيابان گونه چه مي كرد، خود سوالي اساسي بود. تا نزديك شدیم خود جواب اين پرسش را داد:

اين حياط را براي من گسترده اند. نباتی ديگر هم حق روئيدن ندارد. از ازل همه چيز براي من بوده. حتي آن دروازه و ديوار، و عرابه اي كه زائران مرا مي اورد. افسوس كه این چرخ شکسته وامانده تاكنون جز شما كسي را نياورده.

سوال خود را تكرار كردیم:

حال كه مي گويی اين حياط مال تو و براي تو است، لابد می دانی انتهايش كجا است. سوالي داريم. ان جا گویا كسي هست جواب مان را بدهد.

سرو كوهي عصبي شد:

می گوئید چشمان به اين تیزی من دروغ می گویند؟! جز من كسي دیگر کو؟! سوال تان را بپرسيد و جواب بگيريد و برگرديد. تا به عمرم زائر بي ملاحظه اي چون شما نداشته ام!

ما هم كمي عصبي شده بودیم. بس که این ترجیع بند من انتهای خطم و کسی فراتر از من نیست را می شنیدیم. براي همين صداي مان بلند شد. ولی تا خواستیم چيزي بگوئیم زير پاي درخت ناله سگي برخاست:

چرت ظهرم را آشفته كرديد. چه مي خواهيد؟! كسي خانه نيست. كسي خانه نبوده. اين خانه ارباب ندارد. هیچ وقت هم نداشته.

نگاه ها به پائين برگشت. سگ قهوه اي و كوچلوي پوزه سياهي بود كه خود و دمش را گرد كرده بود و در حفره پای درخت پناه داده بود. پوزه اش را تازه از زير دستهايش در اورد و كمي دور و بر را بو كشيد. چون خيالش راحت شد در ادامه گفت:

باز هم مصيبت! به هر كه برسد همين را بايد بگويم. چند بار آخر؟ همه فكر مي كنند اربابي در اين خانه است. نیست. فقط من مانده ام از اهالی خانه و بس.

سگ بهت ما را که دید خنديد:

پس شما هم باور نداريد! حق دارید. قبل از شما کسی نیامده که بخواهد تائیدم کند. بروید داخل و به چشم خودتان ببينيد. خانه همين چند قدمي است.  من ترلیاردها ترلیارد سال می شود اینجا نگهبانم و ندیده ام اربابی به خانه باشد. روزهایم را  فرط بیکاری پای این سرو مرده سر می کنم. شنیده ام بیچاره روزگاری زنده و شاداب بوده. حالا ترلیلردها سال که است مرده و ریشه اش هم پوسید رفت.

نگاه مان به سمتي چرخيده بود كه سگ مي گفت. مي شد سياهه خانه را تشخيص داد. سياهه اي كه تا پيش از اين نديده بودیمش. و راه افتادیم. سگ پشت سرمان ناليد:

ارباب ندیده ام دوستان ديگري ندارد كه به ديدنش بياند؟! مردم از كسالت "ازلي". حتي دزدي هم به اين خانه نمي زند كه پاچه ای بگیرم و سر و صدايي بكنم!

خانه اي بود معمولي. چون خانه هاي ديگر. اما بزرگ.  با شقف شيرواني و آجر هاي رنگي. سرسرايي هم به نظر مي امد كه پيش رو  شان باشد..... ادامه دارد

اکبر رئیسی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

باخت سنگین جامعه مدنی و دانشگاهی بلوچ در بدو دولت تدبیر و امید

باخت سنگین جامعه مدنی و دانشگاهی بلوچ در بدو دولت تدبیر و امید

وقتی پیش بینی های منفی آدم در باره جامعه خود به سرعت و با بدترین شکل ممکن درست در می آید، آدم می ماند که خوش شود به صحت نگاه خود که با بی توجهی انکار می شده و یا نگران تر شود به وضع موجود و وخیم تر شدن آینده. وقتی از ضعف و بی هویتی و عدم انسجام جامعه مدنی و دانشگاهی بلوچ می گفتیم و می نوشتیم نگاه های تندی از سوی بعضی مخاطبان خاص به ما می شد که بدبینی شما از سر ناآگاهی و عدم حضور در ارکان اجتماع هست و بعضی نیز با تردید و بی تفاوتی دنبال مان می کردند. هنوز لحن تند نعضی نسل دومی ها در گوش مان است که غرق در توهم می گفتند ارکان سنتی و عقیدتی جامعه دست ما می چرخد و وزوز شما خرمگس های معرکه به هیچ نمی ارزد. بعضی شان چنان از نفوذ خود بین سرداران و ملایان و محافل شبه مافیایی و حتی تصمیم گیرندگان بالادستی مرکز سرخوش بودند که خود را از همان اول بر صندلی سمت های بالا می دیدند و به شکرانه آن هویت خود را نه در روشنگری و میل به افکار منتقدانه بلکه در دنباله رویی کورکورانه و پادویی آنان می دیدند. ولی ورق توهم چه زود به سمت واقعیت ها برگشت و حالا باید چهره بعضی ها تماشایی باشد. قصد طعنه زدن نیست که از ان سودی برنمی آید. اما هشدار باید داد که باز هم در بر همان پاشنه خواهد چرخید مگر آن که به بازاندیشی در باره ارکان اجتماع و نقد از درون روی آوریم.

هیاهوی انتخاب شهرداری کلان شهر زاهدان برای این تلنگر به قدر خود کافی بود که انتخاب شوک برانگیز هیئت مدیره و مدیرعامل منطقه آزاد چابهار بر شوری این آش افزود. از حق نباید گذاشت، نه انتخاب مدیریت شهری زاهدان نامطلوب تر از پیش است و نه مدیران عامل پیشین منطقه آزاد در بی تفاوتی به جامعه محلی جایی برای بدتر شدن اوضاع باقی گذاشته اند که بخواهیم نگران چیزی از آن بدتر باشیم. و نه استخدام های محلی حال و وضع خوبی داشته اند که بترسیم منبعد استخدام های اتوبوسی و فله ای و فامیلی کار را بدتر خواهند کرد.

اما آنچه در این میان باعث نگرانی دوصد چندان است عیان شدن لختی تن پادشاهی متوهم به نام بعضی تحصیلکردگان است که حالا دیگر پیر و جوان و صغیر و کبیر به چشم خود دیدند و فریاد کردند. هیچ کس آنان را به بازی نگرفت چون خود هویت بازیچه شدن را بر خود برگزیده بودند. حالا دیگر به روشنی درخشش افتاب معلوم شد که جامعه محلی ما را نه درسخواندگان و نه فعالان اجتماعی که تشکیلات محفلی می چرخانند و از آن بدتر این که مرکز حتی از نوع تدبیر و امیدش نیز نه بدنه جامعه و صدای فعالان بلکه فقط صدای همان محافل خاص و فرصت طلبان اتفاقا بی هیاهو و پنهانکار را می شنود و می بیند. ضرب المثلی بلوچی هست که می گوید "می خواهی تمام شهر را بسوزان، اما صدایش را در نیاور." این استراتژی متاسفانه بسیار موفق و همیشگی فرصت طلبان است. باید پذیرفت در شهرکوران نه دو چشم بصیرت که فقط یک چشم اما چشمی فرصت شناس باید داشت. و اما باید دید این دو تلنگر برای زدودن زنگار چشم ها مان کافی بوده است یا نه. و ما علینا الا البلاغ!

رازگو بلوچ- 19 مهر 1392

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

یک عذر خواهی و توضیح در باره فعالیت آتی وبلاگی مان

بدلیل مسافرت و معذوریت های دیگر  فعالیت این وبلاگ  تا اطلاع ثانوی متوقف شده و برای آن که شرمنده سرزدن و ابراز محبت شما عزیزان نباشم خواهشمند است مطالب اینجانب را در وبلاگ "مرز ارتباط " ، "نوهان" و سایر پایگاه های فعال دنبال بفرمائید.

رازگو بلوچ

محمد اکبر رئیسی

 rakbar2005@yahoo.com

 socialwriter@gmail.com

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی 

این جدال شیعه و سنی نیست، تخریب علقه های ملی است!

این جدال شیعه و سنی نیست، تخریب علقه های ملی است!

خدا کند دروغ باشد، ولی گویا نیست، هر چند مستقیما ندیده و نشنیده ام. ولی اگر حقیقت باشد که یک ایت الله اهل قم چنین به دخنران ایرانی خطه بلوچستان اهانت کرده است باید گفت نه شرم بر او که شرم بر همه ما ایرانی ها اگر بشنویم و بی تفاوت بگذریم؛ گویا گفته شده دخترانی از بلوچستان ایران برای جهاد نکاح به سوریه عزیمت کرده اند!

طرف خطابم آن بخش از مدعیان اخلاق و دین نیست که نان شان در نفرت پراکنی است و نام و نشان شان در حاشیه سازی. خطابم حتی به آن بعضی هایی که در لفظ خود را شیعه معتدل می نامند ولی  ته دل شان غنج می رود وقتی به راحتی با انگ وهابیت هر بیچاره بی خبری را از میدان به  در می کنند و به سکوت وامی دارند. طرف خطابم به آن هایی هم نیست که با نگاهی عاقل اندر سفیه همه این ها را جنگ هفتاد و دو ملت می دانند و خود را فارغ و فراتر از این هیاهو ها، طرف خطابم همان هایی است که دم از ایرانیت می زنند، روشنفکرانه از ارزشمندی تمام ایرانیان و برابری دست کم بالقوه آن ها می گویند. همان هایی که حساب خود را از افراطیون جدا و طرفدار اصلاح و اعتدال می دانند، همان هایی که از حقوق شهروندی می گویند. همان هایی که می گویند چو ایران نباشد تن من مباد.

به همان ها می گویم بوی گند نفرت و اهانت را شنیدید و سر از لحاف بر نکشیدید. اهانت به دختران ایرانی را شنیدید و رگ های گردن تان متورم نشد. قلم های تان به کار نیفتاد. فریاد تان بلند نشد. آیا شما هم در عمل با همان ها هماوا نشده اید؟  آبا با این گونه بی تفاوتی های تاریخی خود نسبت به یک قومیت دورمانده از مرکز و بی صدا و بی رسانه در این تفرقه افکنی شریک نیستید؟ مگر تکلیف روشنفکر فهم حقایق فراتر از ظواهر و دفاع از آنی که یارای گفتن ندارد نیست؟

نه خیر، اشتباه نکنید؛ این جنگ لفظی مرسوم بعضی نفرت پراکنان شیعه و سنی نیست که خبر کذب مشمئز کننده عزیمت دختران ایرانی تان، دختران بلوچ را به جهاد سوریه در رسانه ها عربده می کشند، این بدعت شومی است دیگر که افراط گرایان نفرت پراکن در تخریب حلقه ها و علقه های ملی بنا نهاده اند. روشنفکران اهل درایت و دوراندیشی، قلم به دستان ازاده، اهالی رسانه و صاحب نفوذ کلام، مسئولان خیرخواه و دوراندیش، چنین بدعتی شوم را برای این کشور آیا می شود  پذیرا شد و با بی تفاوتی بر آن چشم بست؟

رازگو بلوچ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

آینده سیاسی در ملل اهل سنت

آینده سیاسی در ملل اهل سنت

حوادث شتابنده مصر و رخدادهای ولو محدودتری در تونس، اعتراضات چند وقت پیش ترکیه و وضعیت اسلامگرایی در پاکستان و افغانستان و بخش هایی از افریقا که تحت سیطره القاعده است و وضعیت متزلزل امرای شبه جزیره عرب در مجموع می توانند برشی از ان چه پیش روی ملل اسلامی است را نشان دهند.

پس از هشت دهه تلاش وزن اسلامگرایان مصری طی یک دوقطبی شدید و بی سابقه به میزان یک چهارم جمعیت مصر برآورد می شود که به اسلامگرایی رای داده و برای پاسداشتش ایام بسیاری در خیابان ماندند. کم توجهی به خواسته های غیرمسلمانان و مسلمانانی که اولویت شان توسعه و اقتصاد بود حاصل کارشان را به دست نظامیانی سپرد که در تضاد منافع شان با دموکراسی کمتر می شود تردید کرد. محکومیت البرادعی سکولار توسط ارتش بدلیل عدم همراهی با خشونت در یک طرف و همچنین و اقدام به محکومیت ترور اخیر وزیر کشور توسط جبهه اسلامگرایان با محوریت اخوان در طرف دیگر نشان می دهد رقابت ها بر خلاف تصور عامه بین اسلام و سکولاریسم نبوده و جبهه نهایی باید بین آنان و هر دو نوع دیکتاتوری نظامی ملی و خشونت طلبان عقیدتی باشد.

وضعیت تونس هم موید همین واقعیت است. تونس که با رویه ای مسلط تر در اختیار اسلام گرایان قرار گرفت با خطری مهمتر روبرو شد که خوشبختانه در مصر جدی نبود: اسلامگرایانی که خون دیگر مسلمانان را چون آب خوردن حلال می دانند و از زیر سنگ هم برایش توجیه مقدس پیدا می کنند. حال این نه مخالفان بلکه عموم مردم و حتی دولت اسلامگرا با محوریت غنوشی است که در برابر شان اظهار عجز و نگرانی می کند و حتی بسان افغانستان ناچار است علیه شان در تدارک جنگ باشد. دو ترور بزرگ شخصیت های سکولار مخالف حالا دیگر چیزی نیست که بتوان در چارچوب رقابت دوقطبی اسلام سیاسی و سکولار برآورد کرد.

لیبی که حتی بعد پیروزی بر دیکتاتور معروفش هم هنوز با فرهنگ قبیله ای اش دست و پنجه نرم می کند ناچار بود با قوی ترین گروه های خشونت طلب عقیدتی دست و پنجه نرم کند.

در سوریه نیز اگر چه اجماع بر محکومیت حکومیت اقلیت علوی و پاسخ خشونت آمیز شدید به معترضان مسالمت آمیز اولیه وجود داشته است اما قوت گرفتن خشونت طلبان عقیدتی حالا دیگر بجز یکی دو کشور خاص تقریبا همه و منجمله مخالفان سرسخت اسد نیز را نگران کرده است.

تصویر پیشین ترکیه که تا چندی پیش الگوی نسبتا مقبول اسلام سیاسی در جهان اهل سنت بود بعد از عدم پاسخ مدنی به اعتراضات اخیر به شدت تار و دستخوش تردیدها است. هرچند همان زمان نیز به دلیل تضییع حقوق کردها و حتی انکار هویت شان از سوی جهان مدرن مورد انتقاد جدی بود.

در پاکستان نیز از قدیم اسلام گرایان دارای رای فراگیر نبوده و حتی حزب ظاهرا معتدلی چون جماعت اسلامی نیز بارها از فرستادن رئیس خود قاضی حسین احمد به پارلمان باز مانده است. بمبگذاری در همه نوع اماکن به عنوان کمترین اقدام برای اظهار وجود و حوادث جاری مناطق قبایلی به بازگویی و تحلیل ندارد.

در افغانستان نیز هزاران تجربه تلخ از خشونت طلبی پیش رو است. به جان هم افتادن مجاهدین سر قدرت هیمنه قهرمانی و مشروعیت آنان را پس از خروج روس ها به سرعت از بین برد و اخلاف شان طالبان نیز هنوز هم که هست حتی بعد خروج آمریکایی ها جدال خونین شان را با دولت محلی و پلیس و مردم ادامه می دهند.

به آتش کشیده شدن مدرسه دخترانه در نیجریه توسط همین تفکر درست چند روز بعد از زمانی صورت گرفت که یکی از خشونت طلبان نیجریه ای الااصل سربازی را در یکی از خیابان های لندن با دشنه قصابی کرد و با لحنی حق به جانب گفت شما این صحنه ها را هر روز در کشور ما می بینید.

آینده در ملل اهل سنت چگونه خواهد بود؟ به نظر می رسد پس از دهه ها خشونت و کش و قوس و سعی و خطا سرانجام جبهه نهایی بین خشونت طلبان و صلح دوستان و نه جدال های فرقه ای خواهد بود. اما تا آن زمان باید نسل ها با رخدادهای تلخ جاری خو گرفت.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

گزارش یک گفتگوی دیگر بین وب نویسان و فعالان

قرار بود خلاصه ای از گفتگوی دوستان وبی و فعالان دیگر در مراسم پرسه را منتشر کنم که روحیاتم تا به امروز اجازه نداد. حال تا آن جا که خاطر یاری می کند نکاتی را ارائه می دهم:

نخست آقای روحی اطلاع داد که دوستان در حرکتند. تماسی گرفته شد. اما زودتر از 12 شب نرسیدند. پس از خوش و بش های اولیه من دلم سوخت و گفتم خسته اید از این همه راه، بحث ها بماند فردا و حالا استراحت کنید. ولی گویا خودسان به حال خودشان رحم شان نمی آمد و گفتگوی جدی درگرفت. عید محمد نارویی با همان شوخی های بلدوزری مخصوصش یاسر کرد را به دلیل "کورد" بودن کوبید و تا کرد و گذاشت گوشه اتاق. به من می گفت بی جهت به او اعتماد کرده ای. او یک کورد است؛ پس قبیله پرست است، پس قدرت طلب است، نفوذی طایفه اش است بین تان که اگر روزی افکارتان به جایی رسید ، کورد ها سرشان بی کلاه نماند. شهنوازی هم گهگاهی با نرمک خنده هایی او را تائید و اظهار خوشحالی می کرد. یاسر به عادت همیشگی این گونه ایام سر به زیر و زیر لب می خندید و می گذاشت جمع در سایه صبوری اش بخندد و رونق بگیرد. من گفتم برای این حرف ها یک گوش من در است و دیگری دروازه. این اولین و دومین بار هم نیست  که چنین می شنوم ولی من چیزهایی مهم تر در او می بینم.

یاسر که ناچار به سکوت بود، زحمت چالش کردن عیدمحمد نسل دومی را نوهان و شعلی بر کشیدند. عیدمحمد این فعال اجتماعی و دبیر قدیمی در خلال پرداختن به کارنامه خود و همدوره هایش از "روشنفکری دینی" بلوچ نام برد که این مرا از حالت میزبانی بی طرف خارج کرد. چون همیشه درد من این بوده که چرا در بین بلوچ همه نوع جریانی ولو تقلیدی و تصنعی پیدا شد مگر روشنفکری دینی. و پیشدستی هم کردم که نپیچاندمان و گفتم نکند یک وقت مثلا کار فلان و فلان کس ( دو تن از شخصیت های راحل شده مذهبی بلوچ) را به حساب روشنفکری دینی بگذاری که نبوده. خوشبختانه پس از قدری کش و قوس در این باره اجماع حاصل شد که روشنفکری دینی بلوچ تاکنون متولد نشده. مثال بازرگان و سروش و ملی مذهبی ها را زده بودم به عنوان مصادیق کشوری. شعلی بر که بزودی راهی تهران برای دکتری جامعه شناسی خواهد شد نکته قابل تاملی را یاد آور شد: مشابه این جریان روشنفکریی دینی ایران در ملل اهل سنت تقریبا پیدا نمی شود و  احتمالا عقل گرا بودن شیعه زمینه ساز ظهور این جریان در ایران بوده است. به نظر من هم  نقلی و اشعری محور بودن اندیشه سنی و قرابت شیعه با معتزله و عقلیون این جا خود را نشان داده است. فی المثل اقبال سنی از کوبیدن احساساتی غرب فراتر نرفت و نه تنها نتوانست منشائی برای نقد قشریگری باشد بلکه شدیدا ملجاء و مستمسک آن ها شده است (در حالی که اساسا معتقد به قشریون نبوده و با دوبیتی جالبش گوشه کنایه ای به آن هم می زند).  جالب است که او "استعمار" و غرب دوران استعماری را می کوبید ولی اینها مدرنتیه و حقوق شهروندی و مردمسالاری را و اتفاقا با مدل فاشیسم و نازیسم غرب در باطن امر مشکلی ندارند.

نارویی سپس به برشمردن عملکرد و به نوعی مجاهدت های نسل حاضر پرداخت که با واکنش دوستان دیگر (یاسر و نوهان) مواجه شد. بحث معروف آسیب شناسی فعالان سه نسل باز از سر گرفته شد که نارویی تائید کرد که نسل حاضر به جای دغدغه بازاندیشی و "تولید اندیشه" به دنباله روی از جریانات بیرونی و نیز ارکان های سنتی اجتماع بهاء داده و هدف و افتخار خود را در شاخص هایی چون قدرت نفوذ، توان چانه زنی، توانایی یارگیری و قابلیت پذیرش عامه می جسته است. او با بهترین شکل ممکن این مسئله را جمع بندی کرد که ما اگر هیچ نکرده باشیم آنقدر ارزش اندوخته ایم که به هر گوشه و دهی هم سر بزنیم لقمه ای نان مان می دهند (تکریم مان می کنند). البته پر واضح است که دغدغه مقبولیت عامه و نفوذ بین بزرگان اجتماع هرگز با اندیشه ورزی برای تغییر  و نو آوری سازگار نخواهد بود.

بعد از آن قرار شد در باره جنبه های مثبت نسل حاضر و اهداف قابل تقدیر شان بحث شود. نارویی گفت هدف و خدمت اصلی ما به جامعه تدریس و ترویج آموزش بوده و کارنامه مان هم باوجود محدودیت های آن زمان موفق بوده است. هر چند شعلی بر این را به "تربیت بروکرات " در مقابل "تربیت متفکر" تعبیر کرد و من هم آن را یک فعالیت "شغلی" و نه لزوما اندیشه ورزی دانستم، اما اهمیت این موضوع در نوع و شکل خود مورد اجماع قرار گرفت.

گفتگو روز بعد زیر درختان انبه ادامه یافت و یوسف بلوچزهی (فعال مذهبی و مدرس دانشگاه و دانشجوی دکتری معارف در مالزی)، ستار بلوچزهی (ارشد حسابداری و مدرس دانشگاه)، یحیی احسانی فر (ارشد MBA، مدرس دانشگاه و مسئول برنامه ریزی آموزشی بنادر) هم به بحث ملحق شدند. امان (عبدالعزیز) عزیزی وب نویس قصرقندی هم لحظاتی از جمع سنتی پرسه به بحث حاضر پیوست. یاد آوری می کنم فرید کریمی وب نویس و داستان نویس نیز روز نخست بود و به جمع حاضر نرسید.

این مطلب تکمیل خواهد شد....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

خدایا خبری شده؟

 این چند روزه واقعا چه خبر است؟  سه چهار هفته است که پشت سرهم  بدبیاری است و شنیدن خبر و واقعیت های بد. تلخکامی ها  ترمز بریده اند و دستم سوی قلم نمی رود.

اولش با مسئله عجیب فرزاد کریمی از بستگان سببی مان در ایرانشهر شروع شد. آنقدر عجیب که اوایل غرق در تب و تاب عید فطر و برنامه سفر به ولایت و گردهمایی اصحاب رسانه در ایرانشهر ابعادش را آن چنان که باید باور نمی کردم وقتی که از برادرش فرید و  داماد شان مهندس ناصر رئیسی جزئیات پیگیری ها را می شنیدم. بعد تر هم عکس های حادثه را در فیسبوک شوهر خاله شان خالد بارکزهی دیدم. تصادف مرگبار، دو کشته، و یک مسافر گیاه خوار بی آزار نجات یافته که حالا به شبهه قتل و آدم ربایی در بازداشت است!

بعد جواد صادقی را دیدم و حال و روزش را قیاس کردم با اولین باری که بعد تصادف دیده بودم. هر دو بار عوض شده بود. آن بار از همان تونل معروفی که به کما رفتگان می گویند می گفت و دیداری که با رفتگان محل داشته و همه را به توبه فرا می خواند. گفتم که این ها از دید روانشناختی به دلیل فلان است و به وقتش  در باره اش بحث خواهیم کرد. خندید و گفت مگر جلوی زبان تو کسی توانسته به ایستد؟ حالا این بار آخر او از ان تونل روشن نمی گفت و به جبر واقعیات خود را چنان باخته بود که جایی برای آن بحث ها نبود. تلخی این دیدار آخری هنوز با من هست.

بعدش حادثه ای برای دختر پنج ساله ام رخ داد که دو روز و یک شب مان را تلخ کرد و ماجرایش به نوعی ادامه دار است. پشت بندش بود که خبر ناگوار فوت برادر ارشد که سه سالی بزرگتر از من نبود. آن هم در حالی که مهمانانی خانوادگی از ولایت داشتم و برگرداندن  شان که با دلی خوش آمده بودند با این خبر دلی سنگی می خواست.

شاید عجیب باشد، ولی برای منی که نسبت به روابط ناصواب اجتماع حساسم، همه این بالایی ها آنقدر تحمل ناپدیر نبود که فهمیدن نژاد پرستی شدیدی که در زرآباد و کهیر و چاهان و نگور (پاکستان) علیه طوایفی خاص رواج دارد و مایه مباهات شان هم است! این شوک اگر چه از آن بی اطلاع هم نبودم از همه شان شدیدتر بود. طوری که با وجودی که قول داده بودم در باره مباحث دوستان وب نویس و فعالان دیگر که گفتگوهایی جالب توجه به موازات پرسه داشتند بنویسم دیدم دستم به قلم نمی رود مگر آن که این موضوع نگرش و رفتار قرون وسطائی با بعضی طوایف را واکاوی و موقتا از دل به در کنم. هر چند خوشبختانه دریافتم اکثریت بلوچ با آن ها همراه نیست.

زرابادی رسما بعضی تیره ها را  در ردیف انسان نمی دانند و  بلوچ خواندن شان را توهین غیر قابل بخشش به بلوچ می دانند. حتی مستنداتی دینی هم برای این باور خود دارند. در به در هم دنبال یکی از اهالی قبیله  شان می گردند که زن درزاده گرفته و گریخته و می خواهند بیابندش و این ننگ را بزدایند. چاهانی ها به جشن عروسی درزاده ها نمی روند. نگوری ها در مراسمات  در دو دیگ جدا غذا می پزند: یکی برای میر و شیخ زاده و دیگری برای بلوچ و درزاده. کهیری ها یک سنگ شکن! را وسط روستای هزار و پانصدی نفری درزاده ها می زنند و در مقابل اعتراض کتک شان  می زنند که نوکر  را چه جرئت به اعتراض در برابر هوت. کاش اطلاعاتم غلط باشد ور نه باید گفت ننگ به این فرهنگ و  بدا به حال آن تبلیغ جماعت و دانشگاهی که مسئله شان شش نمبر و پست دولتی است.

موضوعات قبلی کمی فروکش کرده بود که پشت بندش عزیرانی دیگر طی گفتگوهایی تصویری به من دادند تلخ تر از آن چه که خود در باره تحرکات اخیر و پیشین بعضی فعالان مطرح فعلی داشتم. این که چه خوش خیال بوده ایم که می پنداشتیم این چهارتا مهندس و دکتر مثلا فعال اجتماعی دغدغه تغییر و توسعه اجتماع دارند و نگو که جاه طلبانی سرسختند که فقط پی یارگیری اند و چه چیزی بهتر از نظم و نظام قبیله ای برای اهداف شان. گویا دروازه ای هم نبوده که برای رسیدن به جاه و قدرت نکوبیده اند، از مافیاها و ملا و خانزاده و دولت بگیر تا چهار دردمند نجیب فرهنگی و اجتماعی. تازه می فهمم چرا بعضی شان در کمال تعجب با نفرت به امثال ما و روشنگری هامان مواجه می شوند. در حالی که طبعا انتظار استقبال و همراهی از آن نسل مثلا پیشرو می رود. نگو که ناخواسته و بی خبر با طرح مسائلی چون تفاوت فعالان نسلی، نظام کاستی و نقد از درون به نوبه خود در حال رشته کردن پنبه های توهم شان بوده ایم.

همه این ها به کنار، ایمیل اخیر ناشرم و تاکیدش بر این که کاری از دستش بر نمی آید برای تسریع در اخذ مجوز رمان دادشاه و به طعنه می گوید مگر کانالی با وزیر و معاون وزیر بزنم. گویی از خوابی گران برخاسته و تازه سایه سنگین و یاس آور واقعیتی بنام مجوز را روی سر خود حس کرده ام. همانی که بسیار از آن شنیده اما حس نکرده ام. دو سه نفر از دوستان فرهیخته اخیرا اشاره می کنند چرا نداده ای پاکستان منتشر شود. مباحث اخلاقی وحقوقی با ناشر به کنار که تا حالا برای ویرایش و صفحه آرایی و ارائه کار به ارشاد هزینه کرده، من برای ایرانی نوشته ام، با لحن و ادبیات ایرانی که برای رسیدن به آن شش بار مجبور از بازنویسی شده ام. برای معرفی بلوچ به ایرانی. حالا بدهم با فونت نستعلیق ناخوانا و بین خوانندگانی که چهار منتقد معمولی هم بین شان پیدا  نمی شود؟ سخت هست. ولی می گذرد. فقط نگرانم شاری و شهداد و آن کار دیگر به جای من کمی افسردگی بگیرند و محل ندهند بروم سر وقت شان.

رازگو بلوچ

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

سپاسگزاری و پرسه نقد از درون

ضمن سپاسگزاری  اطمینان می دهم به بزرگورانی که از طرق مختلف اعم از حضوری، پیامکی، تلفنی، فسیبوکی، ایمیل، و نظرات عمومی و خصوصی وبلاگی ابراز همدردی و صمیمیت کرده اند که تک تک پیام و ایمیل و نظرات را به دیده منت گذاشته ام و قصور مرا در عدم پاسخ پذیرا باشید که امکانش نبود.

ضمنا خوشحالم که هر لحظه این ایام پرسه را تا آن جا که می شد تبدیل به نشست و تبلیغ نقد از درون و مباحث اجتماعی اعتقادی کردیم و گاهی هم برخلاف عرف بلوچ بر میزبانان عزیز خروشیدیم و تند رفتیم که دلیلش اولویت دغدغه بر عاطفه و رسومات است.

بحث های جالبی مطرح شد که به هنگام اقتضاء، بازنشر خواهند شد: از مبلغین طوطی وار، نگاه شوک برانگیز زرآبادی ها به تیره درزاده، ریشه یابی طوایف بلوچ، مطلعین ماجرای دادشاه و غیره گرفته تا گل سرسبد بحث ها که جدال نفسگیر و نقد و چاره اندیشی متقابل وبلاگ نویس های های نقد از درون با فعالان نسل دومی و نواندیشان مذهبی بود.

محمد اکبر رئیسی

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

نامه جمعی از فعالان رسانه ای استان به منطقه آزاد چابهار در باره وضعیت جواد صادقی

مدیر عامل محترم منطقه آزاد تجاری صنعتی چابهار

موضوع: عنایت به وضعیت سلامتی و معیشتی آقای جواد صادقی

با سلام و ادای احترام

احتراما همانگونه که مستحضر می باشید در کمال تاسف یکی از پرسنل باسابقه و پر تلاش آن سازمان از بخت بد روزگار دچار سانحه ناگواری شده و  مدت ها است به بستر افتاده است.  ایشان جوانی با انگیزه و مستعد بود که نه فقط در کسوت کارمند روابط عمومی آن سازمان بلکه به عنوان یک فعال رسانه ای موثر در استان انجام وظیفه می نمود و اکنون شایسته نیست به علت زمینگیر شدن مورد بی عنایتی جامعه و سازمان متبوعه خود قرار گیرد.  لذا به عنوان جمعی از فعالان رسانه ای بخصوص وب نویسان و خبرنگاران و روزنامه نگاران استان از آن سازمان استدعا و انتظار داریم دستور فرمایند عنایت ویژه ای در خصوص تامین هزینه های درمانی و معیشتی نامبرده مبذول دارند  تا خدای ناکرده مناعت طبع ایشان منجر به تحدید فشار هر چه بیشتر به خانواده محترم شان نشود.

هر گونه دستور مساعد حضرتعالی و اطلاع رسانی شایسته آن سازمان موجب امتنان و نشانه بذل توجه  آن سازمان نسبت به جامعه پیرامونی و  شهروندان عزیز شهر  چابهار خواهد بود.

 

با سپاس

جمعی از وب نویسان، خبرنگاران و روزنامه نگاران استان سیستان و بلوچستان

 

رونوشت: استانداری محترم جهت استحضار و دستور رسیدگی مضاعف به نحو مقتضی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

رفتار شناسی خوانندگان وبلاگی به بهانه وضعیت حق گو بلوچ

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

وقتی آشنایی با پدر، ملاک انتخاب مدیران باشد!

وقتی آشنایی با پدر، ملاک انتخاب مدیران باشد!

در خلال تسویه حساب های اخیر با نمایندگان، استاندار محترم حرفی زد که ما اگر گلو می دریدیم نمی شد چنین گیرا و آشکارا فهماند تا چه  حد در گرداب عادت و کهنه پرستی غرقیم. ایشان در کمال تعجب و از سر افتخار فرمودند (البته اگر نقل قول های حقیقی و مجازی قریب به صحت باشند) که علت انتخاب فرماندار و بخشدارانش شناخت از پدران آن ها بوده است!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

برنامه ای برای تعطیلی تدریجی دانشگاه پزشکی شعبه بین الملل چابهار

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

گردهمایی اصحاب رسانه استان از منظر خاطرات

هر چه در این مطلب می آید مربوط به گردهمایی اصحاب رسانه استان در مورخ 24/5/92 در سالن شورای شهر ایرانشهر است.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

اشارتی مقدماتی به گردهمایی اصحاب رسانه استان در ایرانشهر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

یک خلط مبحث بنیادین در مباحث مدیریت استان

یک خلط مبحث بنیادین در مباحث مدیریت استان

در همان ابتدای بحث باید خاطر نشان کرد گاه عامدانه یا ناخودآگاه دو موضوع قابل انفکاک به سادگی خلط مبحث می شوند: یکی حق اقلیت های قومی و مذهبی و منجمله بلوچ ها در مناصب و تصمیم گیری های ملی و محلی است که لزوما با مسئله دوم همپوشانی کامل ندارد و نباید با آن یکسان تلقی شود. دیگری نحوه مدیریت استان سیستان و بلوچستان است که به دلیل توسعه نیافتگی و محرومیت مضاعف مسئله اش متفاوت از عمده استان های دیگر است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

اندک اندک "دلشکستگان" سیاسی می رسند!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

بس کنید اربابی و استاندار و پشنگ، "جیگر" مگر باور کند این جنگ

 سفر يك روزه استاندار به بخش سرباز+ عكسخبرگزاری فارس: ظرفیت‌های تولید داخلی سیستان‌وبلوچستان جایگزین واردات کالا شود

بس کنید اربابی و استاندار و پشنگ، "جیگر" مگر باور کند این جنگ

 

خبر می رسد که نمایندگان جوان و استاندار پیر باز به هم آویخته اند. پشنگ و اربابی گویا در مصافی عجیب در جدال با استاندار از بعضی کانون های خاص پیشی گرفته اند. ولی عجیب آن که کمترکسی جنگ شان را باور کرده و جدی شان گرفته است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

تبریک عید فقرا با یک تبصره

 

عید فقرا را عجالتا تبریک بگویم البته با این تبصره که الان دیگر سال ها است رمضان فرصتی برای خرج و پرخوری هر چه بیشتر شده و حالا به دلیل دیگری باید به عید فطر گفت عید فقرا: به دلیل احتمال کاهش اندکی از هزینه ها شان!


رازگو بلوچ

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

نگاهی که یک نسل دومی ما را از آن منظر نقد می کند.

نگاهی که یک نسل دومی ما را از آن منظر نقد می کند.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

كينه ورزي، آفت عوام و نخبگان اين قوم

خدايا فقر مطالعه در نخبگان اين قوم قابل اغماض است و شايد به مرور در نسل هاي بعدي حل خواهد شد، منفعت طلبي مان هم قابل توجيه است چون همه جا رواج دارد. ولي امان از نخوت و كينه ورزي، كه در ژن مان است و نسل به نسل گريبان مان را رها نخواهد كرد. خدايا اين ژن را از ميان مان بردار كه خانمان سوز ترين شان بوده و هست. ژني كه نه با تحصيل و دانشگاه از ميان مي رود نه با موعظه و تلنگر و نه با سن و سابقه و پيشينه. خدايا نگذار عقده ها مان شكل دهنده عقيده هامان باشند كه آفت عوام و نخبگان اين قوم است.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

داغ داغ: تابناك تصويب كرد: قصرقند و سوران و نیکشهر به سیستان ملحق شدند!

شنيده ايد شمالي ها مي گويند: تئي بلا مئي سر؟! كه اتفاقا بلوچي هم اش دقيقا همين مي شود. حالا وسط دعوا نرخ زبان شناسي تعيين نكنيم كه قضيه چيز ديگري است. گويا سايت كمي زيادي وزين تابناك و ديگران چون هميشه بد و بلاياي ما بلوچ ها را مي اندازند سر سيستاني ها.  مبارک باشد. قصرقند و سوران و ايرانشهر و نيكشهر هم شدند جزء سيستان. امیدواریم بعضی امتیازات خاصه هم شامل حاصل برادران"سیستان جدید" بشود. هواي ما را هم داشته باشيد برادران.

 تابناك: یک کشته و صدها بی‌خانمان در سیل سیستان

 سراب:  http://srbg.ir/index/news/id/352005

  --------

تكميلي: اگر چه گويا اين سايت به خودشان زحمت تغيير دادند اما اين نه يك بار و ده بار بلكه يك رويه دائمي شده براي بسياري از سايت ها كه عمده شان پاسخگو هم نيستند.  جالب اين كه تيتر خبرگزاري مهر اصلا اين نبود ولي سايت مذكور و ديگران معلوم نيست چه لذتي از اين جعل اسامي مناطق مي برند و چه مقصودي در سر دارند.  همچنين بد نيست بپرسيم چرا اعتراض به جعل نام خليج فارس يك ارزش ملي محسوب شود ولي  ما چابهاري ها براي ناميدن درياي پيش پاي خود از يك كشور بيگانه (عمان) استفاده كنيم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

هجمه به مطلبي در باره استان ما؛ تقابل جناحي يا تابوسازي هدفمند؟ً!

هجمه به مطلبي در باره استان ما؛ تقابل جناحي يا تابوسازي هدفمند؟ً!

صرف بيان يكي دو جمله از واقعياتي كه به گمان ياداشت نويس روزنامه بهار در سيستان و بلوچستان مي گذرد كافي بود كه موجي از تهديد و اتهام از طرف برخي رسانه ها متوجه او و روزنامه اش شود. نرجس خاتون براهويي كه اتفاقا خود سيستاني شيعه مذهب است و  عملا نگرش هاي منطقه اي اش فارغ از اين دو هويت نبوده و از دید من بلوچ سنی مذهب گاه جاي نقد جدي هم دارد، اما پرداختنش به قضايا از منظر اصلاح طلبانه در مجموع او را گاه به بيان و واكاوي مسائلي وا مي دارد كه رسانه هاي غالب كمتر بدان ها مي پردازند و در نتيجه شكل تابو به خود گرفته است. حال این سوال مطرح می شود که چنين هجمه هايي را بايد از منظر تقابل جناحي ارزيابي كرد و يا تلاش برای تابو سازي بعضی ها در طرح و انعکاس مسائل سيستان و بلوچستان به مرکز؟!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

کابینه روحانی و مثل دهلی و سرنایی بلوچ

کابینه روحانی و مثل دهلی و سرنایی بلوچ

مثل بلوچی جالبی هست که برگردانش به فارسی می شود: "با این همه دهلی نوبت به سرنایی نمی رسد." چندی پیش در انبوه گمانه زنی ها در باره کابینه روحانی خبری پیچید که "ذوالفقار نسب" مدیر پیشکسوت ورزشی به عنوان اولین وزیر اهل سنت راهی کابینه خواهد شد، آن هم در وزارتخانه ای که خوشبختانه شیعه یا سنی بودن در کارش هیچ توفیری ندارد و بالطبع حساسیت کسی را نباید برانگیزد. ولی همان ابتدا معلوم بود با آن همه دهلی که دندان تیز کرده اند سرنایی های بیچاره حالا حالا ها باید بروند و پشت سر دهلی ها برای دل شان بنوازند؛ بماند که اصل این ضرب المثل اشکال ماهویی دارد و بدون سرنای خوشنواز دهل پر صدا رونقی نخواهد داشت.

 ظاهرا بیچاره رئیس جمهور آتی آنقدر تحت هجمه و سفارش و تحذیر است که مجال اندیشیدن به حق در باره یک فوتبالیست سنی مذهب از او در این هیاهو کمی خوشبینانه است. ناچارا انتظارمان را باز هم به این تقلیل می دهیم که عجالتا همان بندهای قانون را که بی دردسر می تواند به اجرا بگذارد تا از قبلش باز هم بتوانیم به آرای ویژه ایشان در سیستان و بلوچستان و کردستان بنازیم. هر چند نفس طرح این موضوع برای خود مثال کاچی بهتر از هیچی بود.

اکبر رئیسی

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

تکه ای دیگر از شطحیات: امروز تو مبعوث خواهي شد!

پیش از ادامه بحث شما را دعوت می کنم به تکه ای دیگر از شطحیات خود: 

 "امروز گوشه اي مرموز و خلوت در خيابان هاي شهر يا شايد هم در هياهوي مردم الهه اي خواهي ديد. برخيز و فرصت را از كف نده. امروز تو مبعوث خواهي شد."

عادت داشتم فكرهاي پيش از قيلوله و پس از برخاستن را جدي بگیرم. باور داشتم هزاران رشته فيبر نوري من در اين لحظات مارا به هزارتوي كائنات پيوند مي دهد و ذهن هامان را به روز نگه می دارد.

پنداشتم هوا هنوز تاريك است. ولي ساعت چيزي ديگر مي گفت. هشت و نيم صبح بود و تاري بيرون به ابرهاي متراكم آزار دهنده هميشگي برمي گشت. نه. امروز ديگر نه. به اين ابرها اين را گفتم وقتي كه پنجره اپارتمان طبقه سومي ام را سوي پارك روبرويي مي گشودم. روزهاي مثلا افتابي هم نمي شد بي خوف و توهم لاي چمن هاي تا زانوي آن پا نهاد و از ميان انبوه تنه هاي كپك زده و خزه بسته درختان كهنسال گذشت. من محكوم بودم هميشه حتي شب ها از اين جنگل استوايي تار و كوچك بگذرم براي ارتباط با بقيه دنيا. علتش را وقتي بهتر خواهم گفت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

نسل دوم فعالان بلوچ و موانع شان

راه براي ابراز وجود فعالان نسل دوم باز نبود، منجمله بنا به  دلایل زیر:

۱- توده گرايي در برابر نخبه گرايي در دهه اول انقلاب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

در کوران بی رسانه ای رسانه هم باشیم. به بهانه کار قابل الگو برداری یک عزیز ناشناس

ا- بزرگواري كه نمي شناسم شان گويا محبت كرده اند و مطلبي نسبتا قديمي از اينجانب را به شكل كتاب الكترونيكي PDF   در آورده و در سايت "كتابناك" به اشتراك گذاشته اند؛ مطلب: دریغ است بلوچستان افغانستان شود. (البته با حذف مقدمه اش که آن هم به دلیل بازنشر در سایت هایی دیگر در وب یافت می شود.)  تشكر از ايشان را لازم نمي دانم چرا  كه هر چه كرده اند نه خدمت به من بلكه به جامعه خود و پاسخ به نداي دروني خودشان بوده است. اما این نکته مرا یاد مسئله ای مهم انداخت:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1392ساعت   توسط اکبر رئیسی  | 

مطالب قدیمی‌تر